|
ز معرم تا به شعر راهی دراز است- ازین رو راه نقدش باز باز است
|
شهر را آذین نمودم با نماز
صوت قرآنم شده لحن حجاز
کعبه چون آغوش خود را باز کرد
نقطه عطفی با علی آغاز کرد
با نهیبی قلب شب از هم گسست
شیشه ی بتها همه از آن شکست
بارش نورش جهان سیراب کرد
از خجالت آبها را آب کرد
سرخ شد از شرم او چون روی مهر
پرده ی شب را کشیده بر سپهر
عطر او را کی دهد هرگز گلی
غیر مدح او نگوید بلبلی
می رسد نوری ولی از راه دور
می تپد یک آسمان در این عبور
مست پیمان الستم کرده است
اندرین ره پای بستم کرده است
مستِ می ومیخانه ام مولا هستم حقیر و این تویی والا
تاکی بگویم درد خود با نی چشمم بماند در رهت تا کی
مولا به فریادم برس آری دانم نظر بر ما همه داری
از ذکر نامت دلخوشم مولا زین عشق خود را می کشم مولا
کارم شده هم آه و هم زاری دانم که تنهایم تو نگذاری
از غیر تو ، مولا قسم سیرم لیک از گنه زار و زمین گیرم
|
بسیجی و جهاد او == سرشت و هم نهاد او بسیجی پر بها باشد== ز هر بندی رها باشد بسیجی دیده تر باشد == دعایش را اثر باشد که او عبد خدا باشد == ز غیر او جدا باشد حسین است مقتدای او== که جانهامان فدای او ز جان کوشد برای او == به لب دارد نوای او یکی جانباز و آزاده== شهیدی هم که جان داده اگر او گشته آزاده == به مَهدی جان و دل داده بسیجی عاشق مهدی == نشانش نی ز بد عهدی بسیجی شیر میدان است== نمایی از شهیدان است که بو بگرفت از عاشورا== همی عاشق نمود او را بسیجی پیرو دین است== که راه رهبرش این است که دشمن شد لگد کوبش== نموده زار و منکوبش به عهد خود وفا دار است == خریدار غم یار است که خوی و خصلت خوبش== به عالم کرده محبوبش بسیجی زانکه جان بازاست == در جنت برو باز است بسیجی را زبان پاک است == به گاه رزم چالاک است که منکر زو بسی دور است == گنه نزدش چه منفور است بسیجی را یکی اصل است == که اعمالش به حق وصل است بسیجی را کجا قصر است == که یار دین در این عصر است |
|
ای دست خدا بر سر ایران بنما نظری به ما اسیران ما جمله اسیر عشقت هستیم زین عشق ببین که می پرستیم روشن ز تو هر منزل ایران آباد نما این دل ویران ما زنده ز تو کعبه عشقیم بهر تو چو پروانه عشقیم باید که جدا ز هر خطا شم از عطر تو بر خودم بپاشم الحق به دلم صفا تو دادی نوری به دل سیاه دادی نازم به تو ای امید یاران کردی شب ما ستاره باران مشتاق لقای تو رضایم صحن و حرمت چو کربلایم تو حج من و منایم هستی هم مروه و هم صفایم هستی جانم شود از بهر تو قربان ذکر تو چو آیه های قرآن ای داده به ما تو درس توحید خورشید تویی نه قرص خورشید نوری که ز گنبد تو تابید روشن بنموده روی خورشید
|