تبليغاتX
دشمن خمینی کافر است
ز معرم تا به شعر راهی دراز است- ازین رو راه نقدش باز باز است

یا اخا من زینبم من زینبم

از فِراقت یا حسین جان بر لبم

-

همچو خورشیدی شده رأست به نی

دیده از طفلان ِ خود بستی تو کی ؟

-

رأس تو قرآن تلاوت می کند

این اسارت پر حلاوت می کند

-

کودکانت خسته ، پا پر آبله

می رود تا شامِ غم این قافله

-

پای طفلانت مداوا می کنم

  راه را بر صابران وا می کنم

-

خود فدا کردی و خلقی دیده تر

ای عزیز فاطمه نور بصر

-

گر شماتت می کند دشمن مرا

غیر زیبایی ندیدم کربلا

-

با نهیبم شد سکوتی حکمران

صوت حیدر از زبانم شد عیان

-

لب ز لب تا اینکه من وا می کنم

دشمنانت جمله رسوا می کنم

-

داغ هجرانت مرا آبم نمود

ناله طفلان چه بی تابم نمود

-

جان من با عشق تو آذین شده

چوبه ی محمل ز خون رنگین شده

+ نوشته شده در  شنبه 29 دی1386ساعت 3:36 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

مرا مولاحسین چون حر، امان ده

مسیحا دم بر این دل مرده جان ده

 

گناهانم بسی از حد فزون است

دلم از معصیتها پر ز خون است

-

بیا و اختیارم را به کف گیر

تو این قلب اسیرم را هدف گیر

-

که دادم اختیار از کف به دشمن

فکندم آتشی را من به خرمن

-

نوشتم توبه نامه پاره کردم

ببین که خویشتن بیچاره کردم

-

بگویم ذکر و از تو دورم اما

بسی مشکل نموده این معما

-

چگونه ذکر زیبای تو گویم

برفته در حضورت آبرویم

-

همیشه توبه توبه و توبه شکستن

در ِ آن را به روی خود ببستن

-

ولی تا کی چنین بی اختیاری

نمی خواهم شوم از تو فراری

-

همی دانم که تو در انتظاری

که سویت آیم و گیرم قراری

-

حسینا روز عاشورا رسیده

بریزم اشک ماتم از دو دیده

-

مرا هم یا حسین چون حر، امان ده

مسیحا دم بر این دل مرده جان ده

+ نوشته شده در  شنبه 29 دی1386ساعت 8:29 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

 
+ نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت 1:22 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

اصغر این شیرین زبان لشکری نا مهربان 

او عزیز جان ماست میهمان بهر شماست

صوت هل من را شنید غربت بابا بدید

شد ز گهواره جدا هم ز کف چاره ،خدا

بی علمدار است پدر بلکه بی یار است پدر

از عطش بی تاب بود؟ ذکر او ارباب بود.

برد مولامان حسین اصغر آن نور دو عین

تا که سیرابش کنند نی که در خوابش کنند

ای شما قوم عنود این مسلمانی نبود

دشمنی تان با من است این چه رزم آوردن است

تا نگردیده شهید قطره ای آبش دهید

حرمله تیری به کف حنجر اصغر هدف

غرق خون قنداقه کرد هم گل و هم ساقه کرد

 ای لعین ای حرمله  - بین چه کردی بر همه

او که چون گلبرگ بود کی سزایش مرگ بود

اصغر ای سرباز من که شدی جانباز من

دست و پا در خون مزن قلب من آتش نزن

یا علی اصغر بخواب نو گلی بهر رباب

آخرین سرباز دین شد ز دست شاه دین

 گشته مهمان خدا خون او شد بر سما

از نوا افتاده است او دگر جان داده است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 دی1386ساعت 7:26 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

کوفیان ِ گرگ خوی بی صفت

بو نبرده از وفا و معرفت

-

ظلم ها گر دیده اند از اشقیا

دشمنی کرده روا بر اولیا

-

طفل شش ماهه به دامان پدر

کرده این ابلیسیان ، آسیمه سر

-

غرق خون کرده حسین و نو گلش

تیر باران حنجرِ همچون گلش

-

گر چه در ظاهر علی اصغر است

از تمام خلق اما برتر است

-

تشنه لب سیراب کردی عالمی

می کنی حاجت روا عالم علی

===-====-===

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 دی1386ساعت 5:36 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

من علمدارم ، علمدار حسین

یار و غمخوار و وفادار حسین

-

مردی ومردانگی را مقتدا

می کنم من بر امامم اقتدا

-

دشمن از ایمان من اندر هراس

قتلگاه من دگر در نینواس

-

این منم عباس پور حیدرم

عبد زهرایم که باشد مادرم

-

شد قلم دستم چو در راه وِلا

می کنم مکر عدو را برملا

-

کَس ندیده یک تن و لشکر همه

می شوم سقا ولی بی واهمه

-

چشم و دستانم رسیده بر فرات

عالمی از غیرتم گردیده مات

-

تشنه لب جان در ره جانان نهم

ساقی ام جان در ره طفلان نهم

-

ای حسین ای پور زهرا و علی

از قیامت گشته دین حق جلی

-

بحر ایمان را تو باشی ناخدا

با خدائی و ز غیر او جدا

-

یا حسین من را اخا خواندی اگر

ای اخا من را به خاک و خون نگر

-

آب را از کف اگر من ریختم

از حیای خود عرق می ریختم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 دی1386ساعت 5:56 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

می رسد بار دگر عطر حسین

غافل اما کوفی از قدر حسین

دین کوفی شد شکم شد عافیت

ظاهر انسان و خو حیوانیت

باهزاران نامه دعوت میکند

لیکن از دشمن حمایت می کند

مکر با اولاد زهرا کرده او

غرق خون خورشید و مه را کرده او

غرق در شهوت پرستی ، خصم دین

ضد آئین خدا و رسم دین

قلب طفلان را به درد آورده اند

تیر از بهر نبرد آورده اند

آب را بستند بر آل رسول

بر وصال دوزخ و شیطان عجول

گوششان کر گشته از حرف خدا

گشته اند از عترت و قرآن جدا

منکر روز قیامت گشته اند ؟

دور از دین و دیانت گشته اند

آخر ای کوفی نامرد لعین

از چه بنمودی تو زهرا را غمین

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 دی1386ساعت 11:41 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

دریغ بر ملتی که سرشار از اعتقادات و خالی از دین است؛
دریغ بر ملتی که لباسی بر تن می کند که خود نمی سازد؛
نانی را می خورد که خود درو نکرده و باده ای را می نوشد که از تاک های او جاری نیست؛
دریغ بر ملتی که در خواب، شهوت را منفور می داند و اما در بیداری تسلیم اش می شود؛
دریغ بر ملتی که صدا بر نمی آورد مگر به هنگام تشییع جنازه و لاف نمی زند مگر آن گاه که گردنش زیر تیغ باشد؛
دریغ بر ملتی که سیاست مدارش روباه، فیلسوفش تردست، و هنرش هنر وصله و پینه و تقلید باشد؛
دریغ بر ملتی که حاکم جدیدش را با بوق و کرنا خوشامد گوید و با قهقهه و غوغا وداعش گوید، تا با بوق و کرنا دیگری را خوشامد گوید؛
دریغ بر ملتی که فرزانگانش از پیری خرفت شده اند و مردان نیرومندش هنوز در گهواره اند؛
دریغ بر ملتی که تکه تکه شده و هر تکه اش خود را ملتی می داند.
"جبران خلیل جبران"

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 دی1386ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

 

     

این تصویر را با عینک ۳ بعدی ببینید                                                           

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 دی1386ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

نمودم چشم خود را باز و دیدم

سخنهای نهانی را شنیدم

بگفتی با من سرگشته این راز

نمودم من از آن آغازِ پرواز

خدایا دردها دارم نهفته

تو دانی  ، گر زبان من نگفته

علاج آن همه  ، یا رب تو دانی

مرا از غصه هایم می رهانی

کنم دست طلب سوی تو بالا

تویی مولای من رب تعالی

نه مهمان تو ام در ماه قرآن

تمام عمر بنشستم براین خان

به امید تو یا رب زنده هستم

ز اعمال بدم شرمنده هستم

لیاقت ده بپا دارم نمازی

کنم بر درگهت راز و نیازی

چه نعمتها عطا کردی تو بر من

عنایت کن حقیقی توبه بر من

اگر بینی به حال خنده هستم

از آنست که تو را من بنده هستم

ولی باید بگریم بر خودم زار

بدادم روح و جانم را چو آزار

که یاد تو همی در حرف کردم

همه عمرم به بازی صرف کردم

به هنگام عبادت سُست بودم

به شیطان نوکری من مفت بودم

نه مهمان توام در ماه قرآن

تمام عمر بنشستم براین خان

+ نوشته شده در  جمعه 14 دی1386ساعت 5:5 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

قبولم کردی منو، که جام دادی

نمی اومدم توبودی رام دادی

این دلم مثل کبوتر تو قفس

ذکر تو داره دمادم تو نفس

چه مصیبتا زدوریت کشیدم

ای خدا خودت بکن رو سفیدم

ای خدا گنه کارم ردم نکن

بیا تو جمع خوبا بدم نکن

دلی که رنگ خدایی نداره

به خودت قسم صفایی نداره

اونی که عشق تو در دلش نشست

به خودت قسم به چیزی دل نبست

منم اون کبوتر خسته ی تو

منم اون عاشق دلبسته ی تو

یه روزی یاد تو پروازم میداد

راه و رسم عاشقی یادم میداد

+ نوشته شده در  جمعه 14 دی1386ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

پیمـــــــبر حج آخر را ادا کرد

به سختی خود ز بیت رب جدا کرد

بیامد جبرئیــــــل و داد پیغام

رسان ابلاغ خود اینک به اتمــام

چو می باشد علـــی مانند جانت

دهد از مکر مردم  حــــق امانت

اگر از مکرشان اندر هـــــراسی

خدایت می دهد زآنان خلاصـــی

اگر ابـــــــلاغ خود را واگذاری

رسالت را تو ناقص می گـــذاری

نمود آنگه یکی منبـــــــر مهیا

رسول و هم علـــــی بر آن بلندا

همه مبهوت ازامــــــر رسولند

ز کشف رمز این کارش عجولنــد

بفرمود حاجیــــــان تا باز گردند

که تا مأمــــــور کشف راز گردند

توقف در غـــــــدیر خم نمودند

ز امرش آگـــــه آن مردم نمودند

پیمبر در غـــــدیر ابلاغِ آن کرد

همه حجاج را آگـــــه از آن کرد

هر آن کس بر وجودش مقتدایم

رسد برگوش و جانش این ندایم

که باشد این علی مـــولا و رهبر

نمی یابم کســــــــی با او برابر

خدایـــــا شو محب دوستدارش

تو باش او را همیشه در کنـــارش

همی دشمن ز بهـــــر دشمنانش

نما از مکــــــر دشمن در امانش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 دی1386ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط مهدی  |