تبليغاتX
دشمن خمینی کافر است
ز معرم تا به شعر راهی دراز است- ازین رو راه نقدش باز باز است

 

حلول سال نو و آغاز سال ۱۳۸۷

 

را تبریک می گویم

بهار آمد طبیعت با صفا کرد

دگر باره به عهد خود وفا کرد

-

بهار آمد پس از آن سوز و سرما

که دنیا  را نموده پر ز گرما

-

بهار آمد جهان را تازه تر کرد

دوباره جامه ی سبزی به بر کرد

-

بهار امسال همراه ربیع است

رسول حق مقامش بس رفیع است

-

بهار اندر بهار ، عالم همه شاد

که خلقی گشته از پیغمبر ارشاد

-

ربیع است و به وحدت چاره کار

مقابل دشمن او گشته  مکار

-

گل و ریحان ز هر جانب درآمد

که عمر آن اجانب  آخر آمد

 

بهار آمد طبیعت با صفا کرد

 

دگر باره به عهد خود وفا کرد

-

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

یار می خواند ترا هر صبح و شام
یاری اش کن سوی او بردار گام

 

 

 

 

 

داده ای امیدِ بی پایان مرا
تا نبینی بی سرو سامان مرا

 

 

 

 

 

ره دراز و شب سیاه و   ترس بیش
از چه می چسبی به دنیا چون سریش

 

 

 

 

 

مرد باش و جرئتت افزون نما

کبر و خودخواهی ز دل بیرون نما

 

 

 

 

 

 

یا مکن دعوی ز عشق و عاشقی
یا  زجور  یار خود  نالان مشو

ای کاش رها گردم  ،  هم از خود و خود خواهی
از این قلم زرین ،  با این ورق کاهی

 

 

 

 

 

اگر خواهی حقیقت را ، بیا بنگر تو حالم را
نگر این روسیاهی را ، نگر بشکسته بالم را

 

 

 

 

 

 

داوری را  خود کنم ، روز بزرگ داوری
اندر این دنیا چه را ، من کرده ام گردآوری
-
از پی امیال نفس خویش بودم هر زمان
یاکه حق را کرده ام از جان و از دل یاوری

 

باید که رها سازم این یاوه سرایی را
تجدید نظر سازم این چون و چرایی را
-
باید که به خود آیم بی حسرت بگذشته
باید که دهم پایان این فصل جدایی را
-
شاید بشوم سر مست از عفو بلند او
شاید که شوم در بند در بند کمند او
-
شاید که رها گردم از این همه خود خواهی
یا کام کنم شیرین ، از پندِ چو قند او

 

 

 

 

 

درس عبرت نشدو ، پی سبب گردیدم
گذر عمر ، که اینگونه چو شب گردیدم

 

 

 

 

 

دانی چرا  گرفتار غم شدم؟
یا اینچنین اسیر عدم شدم؟
-
بسته دو دیده و هم در خطا شدم

گر بیش بوده ام ، اینگونه کم شدم

 

 

 

 

 

یگانه مقصدم بر من نشان ده
همانی را برَم به باشد آن ده

 

 

 

 

 

داده عمر خود ز کف شادم هنوز
در سکوتم لیک ، فریادم هنوز

 

 

 

 

 

تنها به تو امید بوَد ، در دل من
زیرا که به کوی تو بوَد منزل من
-
رحمی ننمودم به خودم میدانی
گردیده اسیر خصم ، اینک دل من
 

 

 

 

 

 

یا رب نکند خطایم افزون گردد
مهر تو دمی ز سینه بیرون گردد

 

 

 

 

 

همیشه دم زدم از عشق و مستی
ولیکن خورده ام  هر دمشکستی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

اگر گرديده فصل انتخابات

ز بهر ملت است از افتخارات

-



دگر باره بساطی گشته بر پا

که راه حق ز باطل شد مجزا
-


بگويم نكته ها با اين عبارات

که از رهبر شده بر آن اشارات

-


نمود آغاز، هر کس ، گشته طالب


به تبلیغات و هم نشر مطالب

-

گروهی اهل تقوا و امینند

نه از بهر مقام ، اندر کمینند

-

یکی عرضه کند از خود عملکرد

به رفتاری که هنگام خطر کرد

-

به خدمتها که بر مردم نموده

به اینکه یاری حق می نموده

-

گروهی عکس ِ با فیگور دارند

اگر یک پای خود در گور دارند

-

به پا بنموده جمعی میهمانی

کنند اطعام ها با این گرانی

-

طمع دارند تا رایی بگیرند

که شایسته است بهر آن بمیرند

-

گروهی مایه از مکتب گذارند

که یک دم یاد آن در دل ندارند

-

شده آیات حق ، اندر معابر

که جرمش هست بی شک از کبائر

-

کنند بی حرمتی ، آیات قرآن

که ماهستیم ، چون مردم ، مسلمان

-

بیا ، گر خود مسلمانی نظر کن

ازین اعمال ، بحر حق حذر کن

-

خدا پیروز سازد خادمان را

کند پاک از خیانت این جهان را

-

خدایا عاشقانت را عطا کن

ز رحمت بند شیطان را تو واکن

-

عطا بنما به دولت پایداری

ز بحر خدمت ، او را کن تو یاری

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

 

رسید ایام و شور  انتخابات

که از رهبر شده بر آن اشارات

-

نمود آغاز، هر کس ، گشته طالب

به تبلیغات و هم نشر مطالب

-

گروهی اهل تقوا و امینند

نه از بهر مقام ، اندر کمینند

-

یکی عرضه کند از خود عملکرد

به رفتاری که هنگام خطر کرد

-

به خدمتها که بر مردم نموده

به اینکه یاری حق می نموده

-

گروهی عکس ِ با فیگور دارند

اگر یک پای خود در گور دارند

-

به پا بنموده جمعی میهمانی

کنند اطعام ها با این گرانی

-

طمع دارند تا رایی بگیرند

که شایسته است بهر آن بمیرند

-

گروهی مایه از مکتب گذارند

که یک دم یاد آن در دل ندارند

-

شده آیات حق ،  اندر معابر

که جرمش هست بی شک از کبائر

-

کنند بی حرمتی ،  آیات قرآن

که ماهستیم ، چون مردم ، مسلمان

-

بیا ، گر خود مسلمانی نظر کن

ازین اعمال ، بحر حق حذر کن

-

خدا پیروز سازد خادمان را

کند پاک از خیات این جهان را

-

خدایا عاشقانت را عطا کن

ز رحمت بند شیطان را تو واکن

-

عطا بنما به دولت پایداری

ز بحر خدمت ، او را کن تو یاری

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

****************

 در مورد امام رضا (علیه السلام ) از آرشیو

کلیک کنید 

 

گمانم با وفا کم داری ای دوست

به درد خویش مرهم داری ای دوست

-

گمانم جای شادی در دلت نیست

به جای آن بسی غم داری ای دوست

=

توانم را گرفتی با فراقت

بشد محزون دلم از اضطرابت

-

بیا پایان بده درد جدایی

منم شرمنده ای از نوکرانت

=

توان و هم تب و تابم تو هستی

درون چشم پر آبم تو هستی

-

مرا درد جدائی کرده پیرم

همه بیداری و خوابم تو هستی

=

یمین من یسار من تویی تو

تویی آن غم گسار من تویی تو

-

تویی روشنگر چشمانم ای دوست

که نور چشم تار من تویی تو


 

+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

 

تاخته ام تاخته ام عمر گران سوخته ام


داده ام عمر از کف خود هیچ نیندوخته ام

تنها به تو امید بوَد در دل من


زیرا که به کوی تو بوَد منزل من
-
رحمی ننمودم به خودم تا اینکه


گردیده اسیر خصم اینک دل من

---------------

یا رب نکند خطایم افزون گردد


مهر تو دمی ز سینه بیرون گردد

-

همیشه دم زدم از عشق و مستی


ولیکن خورده ام هر آن شکستی

-

دارم ز دل رمیده شکوی ها من


ترسم که شوم زار به فرداها من

-

داده ام عمر گران را رایگان


اشک را از کف بداده دیدگان

-

کاش در شعرم بوَد قدری شعوری


که تا  پایان شود اینگونه دوری


 

دو چشمم باز و، پایم بسته اما


نکردم از مسیرت یک عبوری

-

تنهای تنها مانده ام، درغربت و در بی کسی


تنها تو را دارم خدا ، شاید به فریادم رسی

-

دگر از این جدایی پیر گشتم


ز کردار بدم دلگیر گشتم

-

وای از آن روزی که افتد پرده ها


بر گناهانم بیفتد دیده ها

-

داروی این درد هجرانم بده

کن تو اطعامی مرا نانم بده

-

توبه باشد در حقیقت انقلاب

روی خود را از کریمان بر متاب

-

زمانه فتنه ها دارد دو دیده گریه ها دارد


خوشا آنی که از دستش دل و جان را رها دارد

-

تاخته ام تاخته ام عمر گران سوخته ام


داده ام عمر از کف خود هیچ نیندوخته ام

-

اگر شوَم رها من، زِ بند شوم شیطان


شاید توان که گفتن، گردیده ام مسلمان

-

دشمنی با خود اسارت تا به کی


بر خود و بر حق خیانت تا به کی

-

دریغا گفته ی من را عمل نیست


و یا شرمم به قدری لا اقل نیست

-

تاریکم و ظلمانی و در بند اسیرم

از یار جدا گشته و کجراهه مسیرم

-

من اگر غافلم از عاقبت کشته ی خویش


به کفت داده ام اما همه سر رشته ی خویش

-

درد هجران تا به کی باید کشید


تا به کی باید جمالت را ندید

-

رها باید شدن از خود و اما


چگونه حل نمایم این معما

-

یاد کن ایام مستی خفته را


کن عمل آن وعده های گفته را

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط مهدی  |