تبليغاتX
زنده باد خادما مرگ بر خائنا

زنده باد خادما مرگ بر خائنا

ز معرم تا به شعر راهی دراز است- ازین رو راه نقدش باز باز است

کاشکــی ویرانه می شد این دلــم

دور از خانه نمی شد این دلـــــم

کاشکــــی پیمانه ام خــالی نبود

خالی از اغیار می شد این دلــــم

کــاش نفسم  می شد از من نا امید

نا امید هرگز نمی شد این دلــــم

کــاش پیمانه مرا بشکسته بـــود

عهـد خود نشکسته بود هرگز دلـم

گر چه دست من گره زد کار مـــن

کاش چشمم را  نمی بست این دلـم

کاش راهی میشدم با همرهــــان

راه  برمن می نمایاند این دلـــــم

کاشکــی پر صبر و طاقت می شدم

صبر و طاقت را ز کف داد این دلــم

مشق عشقی را که بنوشتم چه شد

گوئیا صد پاره کرده این دلــــــم

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

آقای رحمان نوازنی

 

نوشته بود : که باید کبوتری بشوی

و آنقدر بپری تا که یک پری بشوی

سلام دختر پروانه های نا آرام

درون پیله مبادا که بستری بشوی

ورق بزن که به فهرست عمر من برسی

به هر اشاره بسوزی و دفتری بشوی

اگر چه شهر پر از مین های آلوده است

به احتیاط گذر کن که معبری بشوی

که هرچه کوچه بن بست را عبور دهی

... که آن طرف تر از این کوچه ها ، دری بشوی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

مرحوم قیصر امین پور

 -----------------------------

 

ای که بوی باران شکفته در هوایت

یاد از آن بهاران که شد خزان به پایت

شد خزان به پایت بهار باور من

سایه بان مهرت نمانده بر سر من


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

مرحوم ابوالفضل سپهر

اتل متل یه بابا
دلیر و زار و بیمار
اتل متل یه مادر
یه مادر فداكار

اتل متل بچه‌ها
كه اونارو دوست دارن
آخه غیر اون دوتا
هیچ كسی رو ندارن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 3:46 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

 

می رسد مردی که عالم را دگرگون مـی کند

 

یک جهانی  را ز عشق خویش مجنون می کند

-

می رسد آن وعده ی ،نصر من اله عـــــاقبت

 

ظالمین را از قیامش خوار و مغبـون می کند

 

می رسد  آن جمعه ی دیدار یار منتظــــر

نا امیــد  ابلیس و شیطانهای ملعون می کند

 

می رسد خورشید عالم تاب و از انوار خـود

شوره زار این جهان را سبز و گلگون می کند

 

می رسد  آن  کو عدالت ، انتظارش  مـی برد

هر ستمگر را ز عدل و داد محــزون می کند

 

می رسد  گاه وصال و  بگذرد وقت فــــراق

کل عالم را ز عطر خویش مشحــون می کند

 

می رسد آنکس که دفع شر کند از مسلمیـن

کافرستان  جهــــان را او دگرگون می کند

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

 مقام معظم رهبری

 

سرخوش زسبـوی غم پنهــانی خویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم

در بزم وصال تو نگـویـم زكم و بیـش
چون آینه خو كرده به حیرانی خویشم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 3:32 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

 

اينكه خاك سيهش بالين است                        اختر چرخ ادب پروين است

 

گرچه جز تلخي از ايام نديد                         هرچه خواهي سخنش شيرين است

 

صاحب آنهمه گفتار امروز                          سائل فاتحه و ياسين است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 11:57 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

يغما گلرويي

گفتي بايد بنويسم كه شب قصه قشنگه
رو سر ثانيه هامون يه حرير رنگ به رنگه


گفتي بايد بنويسم جاده ي ترانه بازه
شبه رو سياه قصه از ستاره بي نيازه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 11:28 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

سهیل محمودی

 

تاهمسفرم عشق است در جاده تنهايي
از دست نخواهم داد دامان شكيبايي 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

سید مصطفی حسینی

 

خواب دیدم مرده بودم.... خسته و افسرده بودم

روی من خروارها از خاک بود .... وای قبر من چه وحشتناک بود

تا میان گور رفتم دل گرفت .... قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

بالش زیر سرم از سنگ بود .... غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

خدا پرسد ز ما فردا که بهر ما چه آوردی

به جز بار گنه برگو که از دنیـا چه آوردی

-

به دنیا سالها خوردی و نوشیدی و پوشیدی

برای قــــــــدر دانی هدیه بهر ِما چه آوردی

-

ترا دادیم عقل و منطق و نیروی انسانـــی

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

مستمندم بسته زنجير و زندان ياعلى    *****    دستگيراى دستگير مستمندان يا علي
بندى زندان روباهانم اي شير خدا    *****    مي جوم زنجير زندان را به دندان يا علي


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

این شعر رو از زبان مداح اهل بیت سلیم موذن زاده شنیدم

 

 

خوشا به نیمه شبی با خدا صفا کردن

زبان حال گشودن ز دل دعا کردن

 

 

 

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 4:21 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

مهدی سهیلی

 

ديشب آئينه رو به رويم گفت:

 

كاي جوان ! فصل پيري تو رسيد

 

از دل موي هاي شبرنگت

 

تارهايي به رنگ صبح ، دميد 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 16 فروردین1387ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

شوخ طبعی خوش بود بهر بشر

 

تا به حدی که نگردد درد سر

 

یک زمانی در میان دوستان

 

همچو جمعی در میان بوستان

-

شوخی و تفریح ما گل کرده بود

 

جمع ما را پر ز بلبل کرده بود

-

کم کمک بالا گرفت از حد خود

 

همچو سیلابی گذشت از سد خود

-

حد ومرز آن به کل نابود شد

 

احترام یکدگر چون دود شد

-

حرمت پیر و جوان بر باد شد

 

دست شیطان زین عمل آزاد شد

-

رنجش آمد جای آن لبخنده ها

 

جمع ما گردید چون بازنده ها

-

غیبت و تهمت چه بی اندازه شد

 

فحش و بدگویی دمادم تازه شد

-

کن ز شوخی اهتراز این را بدان

 

آبرو ها را بریزد  ، بی امان

-

گر خدا محور شود افکار ما

 

او همی راضی شود از کار ما

-

غرب از حق دل پر از غم می کند

 

قرب او شادی فراهم می کند

-

شادی باقی اطاعت از حق است

 

حرف شیطان را پذیرا ناحق است

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 فروردین1387ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

من اسیر نفس و عاداتش شدم

هم گرفتار  مکافاتش  شدم

-

خوی بد بر تار و پودم ریشه کرد

تا وجودم خالی از اندیشه کرد

-

نفس خود را زود تسلیمش شدم

مانع ادراک و   تصمیمش شدم

-

ریشه کرده در دلم افکار بد

یار بد بدتر بود   از مار بد

-

با خدایم کرده ام بیگانگی

گشته فرجامم همی دیوانگی

-

دشمن خود را بدادم بال و پر

شد مواعظ بر دل من بی اثر

-

بال پروازم بوَد   اعمال من

گرچه شیطان بسته اینک بال من

-

یک امید من شفاعت نام شد

که ازو شیطان بسی ناکام شد

-

کن شفاعت یا علی  یا فاطمه

کار من گردان به خوبی خاتمه

-

بود امید من اگر   اعمال خوب

می خورم افسوس عمرم شد غروب

*****

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 5:33 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

ما پاک سرشتیم   چرا غرق گناهیم

جا مانده ز راهیم چه گوئیم به راهیم

-

عمری به خطا طی بنمودیم ره خود

 پیوسته به زاری و به اشکیم و به آهیم

-

بس میوه ی ممنوعه بخوردیم همه عمر

آلوده زبان و دل و آلوده  نگاهیم

-

کردیم فراموش زخاکیم و  سوی خاک

زان روسیه عالم امکان چو سیاهیم

-

گر دست ز اعمال بد خویش بداریم

بینیم که در جنت باقی ،  الهیم

-

لیکن شده ایم بنده ی خناس دریغا

در نزد خدا کبرکنیم گر  پر کاهیم

-

افسوس که همچون همه ی عمر به بازی

بر ما گذرد عمر ، که اینگونه تباهیم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

همه هست آرزویم که ببینم از تو روئی

چه زیان ترا که من هم برسم به آرزوئی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

دوش وقت ســحــر از غـصـه نـجاتم دادند       وانــدر آن ظلمت شب آب حياتم دادند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

تو ای عشق عزیز آسمانی

مبادا این حقیر از خود برانی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

نسیمی آمد و پیچید و پیچید

به گلزاران چه مشتاقانه خندید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 5:38 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

نیست بهتر رنگی از رنگ خدا

پس چرا دلهای ما گشته سیاه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

تجربه خوب است و عبرت خوب تر

غیرت و مردانگی محبوب تر

-

خانه دل جای هر دیوانه نیست

آنکه حق بین شد بدان بیگانه نیست

-

طاعت و اخلاص رمز دین بوَد

خود پرستی شیوه ی خود بین بوَد

-

گر مطیع امر یزدانی بدان

واجب است دوری گزیدن از بدان

-

علم باشد گوهر یکدانه ای

گر عَمَل باشد تو گو هر خانه ای

-

غصه خوردن گرچه جان را کاهش است

گر دگرگونت کند آسایش است

-

گر که شادی از پی اش غمها بوَد

نیست شادی رأس آن غمها بوَد

-

چون اطاعت امر یزدان می کنی؟

لیک عمل مانند دزدان میکنی

-

حق بداده نعمت بی حد تو را

بی نیازت کرده آن سرمد تو را

-

اعتمادت را بریدی از خدا ؟

نعمت حق را بیالودی چرا ؟

-

در اطاعت می کنی چون و چرا

با گناه آلوده بودی پس چرا؟

-

نک دگر گونش نما این شیوه را

خود نگهدار از فساد این میوه را

-

کشته بس شوهر گر این دنیای دون

پس رها بنما تو هم این بیوه را

-

هیچ کس از مکر شیطان دور نیست

چشم خود واکن مگو مقدور نیست

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 فروردین1387ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

شد ربیع و مولد ختم رسل

شد معطر عالمی از بوی گل

-

دل به شادی پر کشان گردیده است

از زمین تا کهکشان گردیده  است

-

نور باران شد جهان از مقدمش

زخم دل بسیار و ، او شد مرحمش

-

شد قرین امسال نوروز و ربیع

جان و تن با هم بگردیده شفیع

-

طبع و جان هر دو بهار اندر بهار

جان و دل باشد به یاد آن نگار

-

ای بهار عالمی از نور تو

ای عدالت در جهان منشور تو

-

جسم ما از یاد تو احیا شده

از وجودت جان ما شیدا شده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

گرچه در درگاه تو ناقابلم

یک نظر بنما تو اینک بر دلم

-

مستی من گرچه افزون تر شده

چشم بیمارم ولیکن تر شده

-

همدم نفس بد اندیشم هنوز

کن تو این شام مرا مانند روز

-

اول دفتر چو نامت می برم

خیر دنیا آخرت را می خرم

-

منقلب سازد اگر جان مرا

می برد تا اوج ایمان مرا

-

غفلت اما بس خسارت می زند

جان ما سوی اسارت می برد

-

نور تو تابیده بر این بام ما

کرده شیرین جمله ی ایام ما

-

دارم از غصه خدا جون می میرم

ولی با یاد تو آروم می گیرم

-

بندگی که این همه ناز نداره

مرغ پر کنده که پرواز نداره

********

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 8:39 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

********

یه روزی وجود من خاکی می شه

وارد سرزمین پاکـــی می شه

-

یه روزی اشک و نمی رو چشامه

یه روزم مایه ی خشم خدامه

-

یه روزی این در و اون در می زنم

یه روزم ز عشـــق پرپر می زنم

-

یه روزی بیزارم از کالای خود

یه روزم وا می کنم بالای خود

-

یه روزی مسلمون دو آتیشه

یه روزم شبیه کافرا می شه

-

یه روزی نوا دارم نا ندارم

توی این دنیا دیگه جا ندارم

-

یه روزی می گم خدا مهربونه

یه روزم پشت سر هم  بهونه

-

یه روزی رنگ خدایی میگیرم

که دارم از این جدایی می میرم

-

یه روزی بیزارم از کارای خود

می بینم نبسته ام بارای خود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

 

جشن میلاد رسول خاتم است

افتخار عالم و  ، هم آدم است

 

شد بهار اینک ربیع از مقدمش

هم امام صادق و ، پیغمبرش

 

شادی عالم کنون ،  گشته مزید

به از این عیدی که در عالم بدید؟

 

نور دو خورشید  ، دنیا را گرفت

هم زمین و آسمانها را  گرفت

 

 

بهار آمد که همراه ربیعه

پیمبر بر مسلمانان شفیعه

-

بهار آمد که گلها سر براره

ربیع آمد که پیغمبر بیاره

-

بهار امسال همراه ربیعـه

پیمبر جایگاهش بس رفیعه

-

ربیع الاول فصل بهار است

به لبها نام زیبای نگار است

-

ربیع است و بهار و جشن وحدت

مسلمانان از آن در اوج عــزت

-

ربیع است و بهـــار جان رسیده

به کوه و دشت و صحرا گل دمیده

-

بهار آمد جهان پر نور گشته

ز میلاد نبــی مسرور گشته

-

دیدگان را از طبیعت سیر کن

اندر این خلقت کمی تدبیر کن

-

نغمه مرغ بهــــاری گوش کن

هم دل خود را ازآن مدهوش کن

-

نغمه خوان گردیده مرغان در چمن

پر شده عالم ز عطر یاسمـــــن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط مهدی  |