تبليغاتX
زنده باد خادما مرگ بر خائنا

زنده باد خادما مرگ بر خائنا

ز معرم تا به شعر راهی دراز است- ازین رو راه نقدش باز باز است

 سينه ي ما مخزن الاسرار ماست
سينما  هم  ،  راوي افکار ماست
-
سينه ي ما را عدو خونين نمود
سينما را هم جدا از دين نمود
**********
حج نرفته عده اي حاجي شدند
مدعي ها  ، گرم ِ وراجي شدند
-
زندگي رزمي ميان شام و روز
عده اي غرق سياهي ها هنوز
-
از ملائک جمع اينان برترند
از بهائم عده اي رسوا ترند
-
جبهه ها ياري از ايشان گشته بود
خود ، تجلي گاه مردان گشته بود
-
جمعي از ايشان رها ، از قيد جان
جمعشان مجروح ِ دوران و زمان
-
عده اي  ،  بر مملکت ناجي شدند
گرچه در يک جبهه اخراجي شدند
*************************

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 11:57 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 


شعر از مرتضی عبداللهی
 
يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او
پر زليلا شد دل پر آه او

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي

جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي

نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني

خسته ام زين عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو ... من نيستم

گفت: اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پيدا و پنهانت منم

سال ها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي

عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد

سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا برنيامد از لبت

روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي

مطمئن بودم به من سرميزني
در حريم خانه ام در ميزني

حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بيقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم

مرتضی عبداللهی
+ نوشته شده در  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

آخرین شعر علیرضا غزوه
 
دلا تا باغ سنگي، در تو فروردين نخواهد شد
به روز مرگ، شعرت، سورة ياسين نخواهد شد 


فريبت مي‌دهند اين فصل‌ها، تقويم‌ها گل‌ها
از اسفند شما پيداست، فروردين نخواهد شد!


مگر در جستجوي ربّناي تازه‌اي باشيم
وگرنه صد دعا زين دست، يك نفرين نخواهد شد


مترسانيدمان از مرگ، ما پيغمبر مرگيم
خدا با ما كه دلتنگيم، سرسنگين نخواهد شد


به مشتاقان آن شمشير سرخ شعله‌ور در باد،
بگو تا انتظار اين است، اسبي زين نخواهد شد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 3:32 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

 

ای تو فرزند دلیر ه کشورم
کشور پر قدر و هم نام آورم
-
خود تو احیاگر ،  امید ما شدی
می توانیم گفتی و  ، بر پا شدی
-
کوشش و سعی تو ایمان می دهد
هر دل افسرده را  ، جان می دهد
-
دست غارتگر اگر ، قطع از تو شد
زین سبب چون خصم قطعی تو شد
-
دولتت را حامی از جان می شویم
بر سر ِ این عهد و پیمان می رویم
-
نا امیدش کرده ای خصم برون
همچو خائنهای رسوای درون
-
دکنر ، ای محمود احمدی نژاد
لایقی بر رأی و ، بر این اعتماد
-
تو رئیسی بهر این جمهور ما
گر نمی خواهد عدوی کور ما
-
پیرو رهبر ،  به واقع گشته ای
چونکه بر قائم تو خاضع گشته ای
-
از عدالت محوری  برتر چه است
از انرژی اتم  ، سر تر چه است
-
ریشه ی غارتگری خشکانده ای
یاوه گویان جای خود بنشانده ای
-
از تو هر تهدید فرصت گشته است
 موجب هر فتح و نصرت گشته است
-
خصم شیطانی که خون را کاسب است
از تو رسوا و زبون ،  آن غاصب است
-
نصرت قائم دعای دائمت
شاد بنمودی امام قائمت
-
انقلاب و دین نمودی یاوری
زنده بنمودی تو این خود باوری
-
هر که را انصاف و ایمانش بوَد
رأی تو ، وابسته بر جانش بوَد
-
ز بتدا یک عده  ،  تخریبت کنند
چون نظر بر دست و بر جیبت کنند
-
چونکه اهل بول باطل نیستی
خود بپندارند  ، عاقل نیستی
-
ای خدا بنما در این سیزده بدر
خائینین مملکت را  ، در به در

===================
-------------------
===========

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 2:3 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

نقل از سایت شعر فارسی

پيغام گير حافظ :
رفته ام بيرون من از کاشانه ي خود غم مخور!
تا مگر بينم رخ جانانه ي خود غم مخور!
بشنوي پاسخ ز حافظ گر که بگذاري پيام
آن زمان کو باز گردم خانه ي خود غم مخور !

پيغام گير سعدي:
از آواي دل انگيز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پيغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک گر فرصتي دادي به دستم

پيغام گير فردوسي :
نمي باشم امروز اندر سراي
که رسم ادب را بيارم به جاي
به پيغامت اي دوست گويم جواب
چو فردا بر آيد بلند آفتاب

پيغام گير خيام:
اين چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده اي از من ياد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آيم چو به خانه پاسخت خواهم داد!

پيغام گير منوچهري :
از شرم به رنگ باده باشد رويم
در خانه نباشم که سلامي گويم
بگذاري اگر پيا م پاسخ دهمت
زان پيش که همچو برف گردد رويم!

پيغام گير مولانا :
بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!
شوري برانگيزم به پا.. خندان شوم شادان شوم!
برگو به من پيغام خود..هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!

پيغام گير بابا طاهر:
تليفون کرده اي جانم فدايت!
الهي مو به قوربون صدايت!
چو از صحرا بيايم نازنينم
فرستم پاسخي از دل برايت!

پيغام گير نيما :
چون صداهايي که مي آيد
شباهنگام از جنگل
از شغالي دور
گر شنيدي بوق
بر زبان آر آن سخن هايي که خواهي بشنوم
در فضايي عاري از تزوير
ندايت چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخي گيرد ز من از دره هاي يوش

پيغام گير شاملو :
بر آبگينه اي از جيوه ء سکوت
سنگواره اي از دستان آدميت
آتشي و چرخي که آفريد
تا کليد واژه اي از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابي گويم
تا آنگاه که توانستن سرودي است

پيغام گير سايه :
اي صدا و سخن توست سرآغاز جهان
دل سپردن به پيامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتي و شنودي باشد
با تو همراز شوم بي نياز کتمان

پيغام گير فروغ :
نيستم.. نيستم..اما مي آيم.. مي آيم ..مي آيم
با بوته ها که چيده ام از بيشه هاي آن سوي ديوار مي آيم... مي آيم ..مي آيم
و آستانه پر از عشق مي شود
و من در آستانه به آنها که پيغام گذاشته اند
...سلامي دوباره خواهم داد

امیدوارم خوشتون بیاد.تا بعد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 1:27 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 


بيا و به هستي تو انديشه کن
به بر کندن پستي از ريشه کن
-
که واجب شد از بهر تو ، آگهي
گزينش نما بر نجاتت ،  رهي
-
به ظاهر اگر  ، تابع دين شدي
به باطن چرا  ، ضد آئين شدي
-
تو خود را ز هر بد نگهدار باش
ز جان بهر دينت مدد کار باش
-
چگونه ز آسيب ، ايمن شوي
که راهي به جز راه ايمان ،  روي
-
نظر کن به ديروز و  ، فردا ببين
تو خود را ببين و  ، خدا  بر گزين
-
نيابي به دين  ،  اندکي کاستي
نباشد نجاتت   ،  به جز راستي
-
اگر تابع شرع و دينيم ما
چرا غير دنيا نبينيم ما
-
که از اين سرا  ،  آن سرا برتر است
که کر، از حقايق ، به سان خر است
-
که خر را بوَد  ،  گر دو گوش بزرگ
ولي کر شد از حرف حق بشنو  رُک

-
که ما را توان گر چه نيک است و بد
صدايش به فحش رکيک است و بد
-
سراسر گناه و  ، منيت کند
ولي ديگران را نصيحت کند
-
که دين باوري  ،  گشته بهرش شعار
دکان است و هم ،  موجب ننگ و عار
-
اگر هيچ دوري ،  ز هيئت نکرد
عمل طبق دين و شريعت نکرد
-
که اين شد نفاق و  ،  ريا و  دروغ
چو شمعي وجودش ، ولي بي فروغ
-
دگر بس کن اين شيوه ، اي خود پرست
بس است خود پرستي  ، خدا را پرست

--------------------------
------------------

+ نوشته شده در  جمعه 7 فروردین1388ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت 7:5 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 


نباشد دولتی چون دولت ما
که ظاهر شد ز جمع ملت ما
-
نه روز از شب نه شب از روز داند
به خدمت می کند ، آنچه تواند
-
ز حق ملت از جان پا فشار است
برایش خفت ایران چه عار است
-
رود اقصی نقاط خاک ایران
برِ خدمت به خلق پاک ایران
-
عدالت در عمل ،  باشد شعارش
شعارش نه ، که جمله کارو بارش

اگر چه حمله ها بر او نمودند

تهاجمها که براو می نمودند
-
بُوَد رزمنده همچون شیر غران
که رزمش با عدو شمشیرِ بُران
-
مطیع رهبر و رهبر چو حامی
به جنگش شد مهیا هر حرامی
-
شده جنگ عدو تهدید و نیرنگ
حنای او شده خالی ز هر رنگ

که صهیون را همه رسوا نموده

هولو کاست ِ دروغ ، افشا نموده
-
انرژی اتم ، تثبیت گشته
همه دشمن از ایشان خیط گشته
-
بُوِد واجب از این دولت حمایت
خدایا بیش کن بر او عنایت
==========

بیا خود را ز خود خواهی جدا کن
سپس اینگونه نقد نابه جا کن
-
بیا انصاف را سرلوحه گردان
پس آنگه این و آن را جابجا کن
-
مشین بیرون ِ گود ، ای بی مروت
میان خوف ها قدری رجا کن
-
تو کوبیدی به جای انتقادات
عدالت را به جای این جفا کن
-
دلت را از کدورت پاک گردان
بیا لوح دلت را پر جلا کن
-
کند عشق خدا احیا دلت را
تو از این عشق دل پر ماجرا کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت 8:40 قبل از ظهر  توسط مهدی  |