تبليغاتX
جنس سبز

جنس سبز

ز معرم تا به شعر راهی دراز است- ازین رو راه نقدش باز باز است

البتلبتلبتابتاتابتب

النتلنلنتلنتلنتلنتلنتلنتلنتلنلنتلنتلنتل

رحلت ملکوتی آیه الله بهجت برهمه مسلمانان و شیعیان تسلیت باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 9:31 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

شعر از افشین یداللهی

 

مرز در عقـل و جنـون بـاريـک است

كفر و ايمان چه به‌هم نزديک است

 

عشق هم در دل ما سردرگم

مـثــل ويـرانـی و بـهـت مــردم

 

گيسـويـت تعـزيتی از رؤيا

شب طولانی خون تا فردا

 

خــون چـرا در رگ مـن زنجـيــر است؟

زخـم من تشنـه‌تـر از شمشيـر است

 

مستم از جام تهی حيرانی

(بـاده نوشيده شـده پنهانی)(۲)

 

عشق تو پشت جنون محو شده

هوشيـاری‌ست مـگـو سهو شده

 

من و رسـوايی و ايـن بار گنـاه

تـو و تنهايی و آن چشم سياه

 

از من تازه‌مسلمان بگذر، بگذر

بگــذر از سر پيمـان بگذر، بگذر

 

دِيــن ديـوانـه به ديــن عشق تو شد

جاده‌ی شک به يقين عشق تو شد

 

مستم از جام تهی حيرانی

(بـاده نوشيده شـده پنهانی)(۲)

+ نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

شاعرش رو نمی دونم

نقل از وبلاگ ده نمکی

 

چشم آلوده کجا دیدن دلدار کجا

دل سر گشته کجا وصف رخ یار کجا

قصه عشق منو زلف تو دیدن دارد

نرگس مست کجا همدمی خار کجا

سر عاشق شدنم لطف طبیبانه توست

ور نه عشق تو کجا این دل بیمار کجا

هر که را تو بپسندی بشود خادم تو

خدمت عشق کجا نوکر سربار کجا

کاش در نافله ات نام مرا هم ببری

که  دعای تو کجا عبد گنه کار کجا

+ نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

بندگی  نفس شیطانی  ،  کنم         دعوی اما ،  بر مسلمانی کنم

شام ظلمانی نشد بهرم چو روز         ادعا دارم مسلمانم  ،  هنوز

امر خالق را نبستم من به کار            با خلوص اما نگشتم توبه کار

اعتمادم  را بریدم   ،    از خدا              اعتقاداتم شده   ،  از او جدا

هر چه دارم ، داده آن  ، رب جلیل         پس چرا از بهر شیطانم ذلیل

تابع شیطانم و   ،    پر مدعا                 حاکم عادل بود محشر  خدا

درد دل  داری اگر   ،  با او بگو                بندگی کن راه  را ،  از او بجو

چون نجات اندر صراط انبیاست            غیر ِ آن مغضوب درگاه خداست

او بود یکتا خدا و ، عادل است         هر گمان بد به ذاتش ، باطل است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

دو رباعی ازآقای روح الله احمدی

***

چون رود ِ روان به جو ، زمان میگذرد

هر گـونه رسد سـود و زیـان ، میگذرد

آن زر که ز کـف رفتـه ، دگر یاد مکن

برخـیـز که این عــُمر گـِران میگـذرد

 ***

می نویسم «چشمهایت» ، پلک بر هم می زنی

می سرایم «زخم» ، میگویم که مرهم می زنی

از نـگـاهـت سـوی قـلـبـم تیر ِ زهر آلـوده ایست

عاشقی را پس چگونه روز و شب دم می زنی؟

روح الله احمدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط مهدی  |