|
ز معرم تا به شعر راهی دراز است- ازین رو راه نقدش باز باز است
|
شعر از آقای حسن اسحاقی
عشق پایان خوشی نیست برای من و تو
کاش نزدیک شود فاصله های من و تو
باز هم نام تو فریاد شده بر لب من
کی به هم می رسد اینبار صدای من و تو؟!
تو نپرس از من و من از تو نخواهم پرسید
بی جواب است از این لحظه چرای من و تو
بعد عمری دلمان خواست که با هم باشیم
شاید اینبار نمی خواست خدای من و تو...
مثل فرهاد دویدم، نرسیدم...رفتی
قصه ها هم نرسیدند به پای من و تو
عاقبت از غم هم روی زمین می پوسیم
کاش یک غنچه بکارند بجای من و تو
اردیبهشت88-حسن اسحاقی-کرج
نعمتم دادی که بشناسم تو را
لیک بستم بر تو من چشمان خود
-
روح و جان دادی که جاویدم کنی
وقف شیطان کردم اما جان خود
-
ماه مهمانی شد الطافت فزون
جملگی دعوت کنی بر خوان خود
-
بی سرو سامان و سرگردان شدم
از تو بنمایم طلب سامان خود