تبليغاتX
مرگ بر شیطان بزرگ و ایادی اش

مرگ بر شیطان بزرگ و ایادی اش

ز معرم تا به شعر راهی دراز است- ازین رو راه نقدش باز باز است

از وبلاگ : http://www.zootova.persianblog.ir

شعری

 از علی میرزائی~

سراسر فعل سبزی ها حلال است                         نشستن پیش محرومان حرام است

مکش دست نوازش بر یتیمان                            که بی کس را، نوازش هم حرام است

شعاری بر عیله انگلستان                                     بنا بر قول سبزی ها حرام، است

مبادا لج کنی با آل صهیون                                  به قول موسوی، این هم حرام است

اگر اشغال دشمن شد فلسطین                            مسلمان را حمایت هم حرام است

 

ولی استاد موسیقی و آواز                                      برایش ربنا خواندن حلال است

 

به من ربطی ندارد در فلسطین                              مسلمان را مسلمانی حرام است

 همانا موسوی، عشقم عزیزم                                   تمام فعل و افعالش حلال است

بمیرد در فلسطین کودکی زار                               حمایت های لفظی هم حرام است

 

 

چنان گردنکشی، سرمایه داری                                برای فوج کروبی حلال است

    به فتوای سران اغتشاشات                       اطاعت، جز ز بی بی سی حرام است

اگر سبزی بسوزد مسجدی را                                 نگاه چپ به او کردن حرام است

اگر خوردی کتک از آل سبزی                                     دفاع از خود، بدان اما حرام است

 

نماز جمعه با سوت و کف و جیغ                           حلال است و به غیر از آن حرام است

 

 حلال آن ادعای پر هیاهوست                                 بخواهی مدرک از آنها، حرام است

حلال است آنکه ناموس من و تو                       خورد فحش از شما، جز این حرام است

بساط قلدری اندر خیابان                                     ز سوی جمع سبزی ها حلال است

 

در این وضع سراسر شبهه آلود                               حلال شرعی و عرفی حرام است

الا سبزی، ز بی بی سی حذر کن                        که گوید عشق ایران هم حرام است

 گمانم انتقاد از آل سبزی                                           حرام اندر حرام اندر حرام است

 شعر از علی میرزائی

 

معرهای قبلی من

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

نقل از وبلاگ

جنبش سبز علوی 

http://sabzenabe2.blogfa.com

سبز رنگ خوبي و زيبايي است سبـز رنگ هستـي و پيدايي است

سبز رنگ پاك معصوميت است رنـگ تقـوا و خلـوص نيت است

سبز رنگ پاكي سجـاده ها ست استجابت كردن حـق از دعـا ست

سبز را رنگ ولايـت گفته اند تا كه حـق را با صلابت گفته اند

سبز رنگ رويش و روييدن است سبز رنگ يـاس را بوييدن است

سبز رنگ گنـبد است و بارگاه ني كه رنگ غفلت است و يا گناه

لشگر اين سبز روحانيت است عشقشان با مقتداشان بيعت است

سبز رنگ جمله دين انبياء است رنگ ايمان است و رنگ اولياء است

سبـز يعني رنگ نور انبـياء سبـز يعني مشق عشق اوليـاء

سبز در زنجيـر دونان شد اسير سخت در دام فريب افتـاده گير

هر كجا سبـزي بود يادش كنيم تا كه از اين فتـنه آزادش كنيم

سبز رنگ شال هر عياش نيست رنگ هر ولگرد و هر اوباش نيست

سبز رنگ دختران هرزه نيست اين دغل بازي و فتنه كار كيست؟

سبـز رنگ پيـروان انقـلاب ني كه رنگ دختـران بد حجاب

اينكه مي‌گويند سبزي رنگ ماست جنبـشي از شـورش اهل ريا ست

اي دغل بازان صد رنگ و سياه عاقبت تا كي تبــاهي و گنـاه

سبز را تا كي به زنجيرش كشي از بلنـدي تا كه بر زيرش كشي

سبز تو از جلبك قورباغه است قصد تو پي كردن يك ناقه است!

اين كلاغان را به رنگ سبز چه؟ دزد را با كنـتور و با قبض چه؟

اي تبه كاران مست و پر فريب تا به كي در رأي مردم شك و ريب؟

اي كلاغان فتنه ها را بس كنيد دشمني با قرقي و كركس كنـيد

سبز مي گويد كه اي ارژنگ ها بس كنيد اين فتنه و نيـرنگ را

راه تو ره نيست بل كجراهه است راه باطل آخرش بيـراهه است

چون خودت داني كه راهت سبز نيست رهبري اهل فتنه بهـر چيست ؟!

سبز رنگ روشن و آرامي است پرچـم جمهـوري اسلامـي است

سبز رنگ نور پاك فاطمه(س) است با دعايش فتنه ها را خاتمه است

سبز رنگ جنگل است و بيشه است ني كه رنگ هر تبر يا تيشه است

آن كه نظم جامعه كرده تباه روي او از تيرگي باشد سياه

مدتي درياي ما طوفاني است عده اي از ناكسان زنداني است

موج دريا چون كه روزي وا نشست آن حباب و آن خس و خاشاك هست ؟

اي سيه رويان همه فرصت طلب اي تبه كاران زشت و رنگ شب

هر كسي شال نفاقي بسته است كي ز دام و بند شيطان رسته است !

سبز كي رنگ دروغ است و ريا سبز كي رنگ فريب است و جفا

راه ما باشد ره پير خمين (ره) هم كه اين راه حسن هست و حسين (ع)

سبز گفتا كي تو داني من كيم هر چه ام رنگ دغـل بازي نيم

هم بگفتا رنگ مزدوري نيم رنـگ خفـاشان شب كوري نيم

آنكه باطل مي رود او سبز نيست پاي در گل مي رود سر سبز نيست

رهبر از دست شما ناراضي است چون همي گويد كه اين جو سازي است

هم كسي كه حجت از سوي خداست قلـب او رنجـور از كار شماست

اين جماعت كارشان يك‌رنگ نيست قصدشان جز فتنه و نيرنگ نيست

روز قدس اين افتخار ملت است دوستي با دشمنان از ذلت است

سيزده آبان كه فخر ميهن است روز پيـروزي ما بر دشمـن است

سبز آنها سبز آمريكايي است كارشان جنجـالي و غوغـايي است

سبز رنگ مردي و مردانگي است ني كه رنگ مستي و ديوانگي است

سبز رنگ مردمان ساده است مردم بي حيلـه و افتـاده است

رنگ تو رو بر سياهي مي زند كارت آخـر بر تبــاهي مي زنـد

آنكه دائم بي دليل و با سؤال رنج ملـت را برد زير سؤال

گر بگويي اين دغل ها كار كيست نمره ات را مي دهم يك بيست بيست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 10:5 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

شعر از آقای حسن اسحاقی

عشق پایان خوشی نیست برای من و تو

کاش نزدیک شود فاصله های من و تو

باز هم نام تو فریاد شده بر لب من

کی به هم می رسد اینبار صدای من و تو؟!

تو نپرس از من و من از تو نخواهم پرسید

بی جواب است از این لحظه چرای من و تو

بعد عمری دلمان خواست که با هم باشیم

شاید اینبار نمی خواست خدای من و تو...

مثل فرهاد دویدم، نرسیدم...رفتی

قصه ها هم نرسیدند به پای من و تو

عاقبت از غم هم روی زمین می پوسیم

کاش یک غنچه بکارند بجای من و تو

اردیبهشت88-حسن اسحاقی-کرج

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

شعر حجت‌الاسلام جواد محمدزمانی به شرح زیر است:

دیشب این طبع، بی‌قرار شما
خواست عرض ارادتی بکند
دست کم از دل شکسته‌تان
واژه‌هایم عیادتی بکند

***

چشم بد دور، عمرتان بسیار
کس نبیند ملالتان آقا!
ما نمردیم خون دل بخوری
تخت باشد خیالتان آقا!

***

چیست روباه در مصاف شیر؟!
چه نیازی به امر یا گفته؟!
تو فقط ابرویی به هم آور
می‌شود خواب دشمن آشفته

***

هست خاموشی‌ات پر از فریاد
در تو آرامشی است طوفانی
«الذی انزل السکینه» تو را
کرده سرشار از فراوانی

***

واژه‌ها از لبت تراویدند
پرصلابت، پرعاطفه، پرشور
آفریدند در دل مردم
عزت، آمادگی، حماسه، حضور

***

این حماسه همه ز یمن تو بود
گرچه از آن مردمش خواندی
رهبرا! تا ابد ولی محبوب
در دل عاشقان خود ماندی

***

سهم دلدادگان تو سلوی
قسمتِ دشمنان تو سجیل
رهبری نیست در جهان جز تو
که ز امت چنین کند تجلیل

***

نسل سوم چو نسل اول هست
با شعف با شعور با باور
جاری است انقلاب چون کوثر
هان! «فصل لربک وانحر»

***

گرچه در باغ سینه‌ات داری
لطف‌ها، مهرها، محبت‌ها
گفتی اما نمی‌روی چو حسین
تا ابد زیر بار بدعت‌ها!

***

ناگهان در نماز جمعه شهر
عطر محراب جمکران گل کرد
بغض تو تا شکست بر لب‌ها
ذکر یا صاحب الزمان (عج) گل کرد

***

جان ایران! چه شد که جانت را
جان ناقابلی گمان کردی؟!
آبروی همه مسلمانان
اشک ما را چرا درآوردی؟!

***

جسم تو کامل است، ناقص نیست
می‌دهد عطر یک بغل گل یاس
دستت اما حکایتی دارد…
رَحِمَ اللهُ عَمِی العباس!

نقل از وبلاگ http://hossein-kiani.blogfa.com/post-45.aspx

+ نوشته شده در  جمعه 5 تیر1388ساعت 1:34 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

شعر از غلامرضا بکتاش

آفرین به آفتاب

زنگ دینی هر کسی

دانش آموز خداست

روز و شب در امتحان

غرق در حال دعاست

 

ما مسلمانیم و او

ناجی کنکور ماست

معنی قرآن  او

فارسی دستور ماست

 

نمره بالای ما

پنج و شش در بندگی است

نمره های ما کمند

باعث شرمندگی است

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 8:9 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

   "میرزا عباس مهدوى‏فرد"

 

فاطمیه قصه‎گوى رنج‎هاست        

    بهترین تفسیرسوز مرتضى است

فاطمیه شعر داغ لاله است    

        قصه زهراى هجده ساله است

فاطمیه آتش‎افروز دل است     

 احتجاجش یك كتاب كامل است

فاطمیه سینه‎چاك دردهاست   

     شاهد نامردى نامردهاست

فاطمیه سوز دل را ساز كرد     

   دفتر داغ على را باز كرد

فاطمیه ماه گل افشردن است       

 فتح باب تازیانه خوردن است

فاطمیه قفل غم را شد كلید     

  چون كه دارد هم شهیده، هم شهید

 

                                                 "میرزا عباس مهدوى‏فرد"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 1:24 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

شعر از افشین یداللهی

 

مرز در عقـل و جنـون بـاريـک است

كفر و ايمان چه به‌هم نزديک است

 

عشق هم در دل ما سردرگم

مـثــل ويـرانـی و بـهـت مــردم

 

گيسـويـت تعـزيتی از رؤيا

شب طولانی خون تا فردا

 

خــون چـرا در رگ مـن زنجـيــر است؟

زخـم من تشنـه‌تـر از شمشيـر است

 

مستم از جام تهی حيرانی

(بـاده نوشيده شـده پنهانی)(۲)

 

عشق تو پشت جنون محو شده

هوشيـاری‌ست مـگـو سهو شده

 

من و رسـوايی و ايـن بار گنـاه

تـو و تنهايی و آن چشم سياه

 

از من تازه‌مسلمان بگذر، بگذر

بگــذر از سر پيمـان بگذر، بگذر

 

دِيــن ديـوانـه به ديــن عشق تو شد

جاده‌ی شک به يقين عشق تو شد

 

مستم از جام تهی حيرانی

(بـاده نوشيده شـده پنهانی)(۲)

+ نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

شاعرش رو نمی دونم

نقل از وبلاگ ده نمکی

 

چشم آلوده کجا دیدن دلدار کجا

دل سر گشته کجا وصف رخ یار کجا

قصه عشق منو زلف تو دیدن دارد

نرگس مست کجا همدمی خار کجا

سر عاشق شدنم لطف طبیبانه توست

ور نه عشق تو کجا این دل بیمار کجا

هر که را تو بپسندی بشود خادم تو

خدمت عشق کجا نوکر سربار کجا

کاش در نافله ات نام مرا هم ببری

که  دعای تو کجا عبد گنه کار کجا

+ نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

دو رباعی ازآقای روح الله احمدی

***

چون رود ِ روان به جو ، زمان میگذرد

هر گـونه رسد سـود و زیـان ، میگذرد

آن زر که ز کـف رفتـه ، دگر یاد مکن

برخـیـز که این عــُمر گـِران میگـذرد

 ***

می نویسم «چشمهایت» ، پلک بر هم می زنی

می سرایم «زخم» ، میگویم که مرهم می زنی

از نـگـاهـت سـوی قـلـبـم تیر ِ زهر آلـوده ایست

عاشقی را پس چگونه روز و شب دم می زنی؟

روح الله احمدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 


شعر از مرتضی عبداللهی
 
يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او
پر زليلا شد دل پر آه او

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي

جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي

نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني

خسته ام زين عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو ... من نيستم

گفت: اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پيدا و پنهانت منم

سال ها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي

عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد

سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا برنيامد از لبت

روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي

مطمئن بودم به من سرميزني
در حريم خانه ام در ميزني

حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بيقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم

مرتضی عبداللهی
+ نوشته شده در  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

آخرین شعر علیرضا غزوه
 
دلا تا باغ سنگي، در تو فروردين نخواهد شد
به روز مرگ، شعرت، سورة ياسين نخواهد شد 


فريبت مي‌دهند اين فصل‌ها، تقويم‌ها گل‌ها
از اسفند شما پيداست، فروردين نخواهد شد!


مگر در جستجوي ربّناي تازه‌اي باشيم
وگرنه صد دعا زين دست، يك نفرين نخواهد شد


مترسانيدمان از مرگ، ما پيغمبر مرگيم
خدا با ما كه دلتنگيم، سرسنگين نخواهد شد


به مشتاقان آن شمشير سرخ شعله‌ور در باد،
بگو تا انتظار اين است، اسبي زين نخواهد شد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 3:32 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

نقل از سایت شعر فارسی

پيغام گير حافظ :
رفته ام بيرون من از کاشانه ي خود غم مخور!
تا مگر بينم رخ جانانه ي خود غم مخور!
بشنوي پاسخ ز حافظ گر که بگذاري پيام
آن زمان کو باز گردم خانه ي خود غم مخور !

پيغام گير سعدي:
از آواي دل انگيز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پيغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک گر فرصتي دادي به دستم

پيغام گير فردوسي :
نمي باشم امروز اندر سراي
که رسم ادب را بيارم به جاي
به پيغامت اي دوست گويم جواب
چو فردا بر آيد بلند آفتاب

پيغام گير خيام:
اين چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده اي از من ياد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آيم چو به خانه پاسخت خواهم داد!

پيغام گير منوچهري :
از شرم به رنگ باده باشد رويم
در خانه نباشم که سلامي گويم
بگذاري اگر پيا م پاسخ دهمت
زان پيش که همچو برف گردد رويم!

پيغام گير مولانا :
بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!
شوري برانگيزم به پا.. خندان شوم شادان شوم!
برگو به من پيغام خود..هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!

پيغام گير بابا طاهر:
تليفون کرده اي جانم فدايت!
الهي مو به قوربون صدايت!
چو از صحرا بيايم نازنينم
فرستم پاسخي از دل برايت!

پيغام گير نيما :
چون صداهايي که مي آيد
شباهنگام از جنگل
از شغالي دور
گر شنيدي بوق
بر زبان آر آن سخن هايي که خواهي بشنوم
در فضايي عاري از تزوير
ندايت چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخي گيرد ز من از دره هاي يوش

پيغام گير شاملو :
بر آبگينه اي از جيوه ء سکوت
سنگواره اي از دستان آدميت
آتشي و چرخي که آفريد
تا کليد واژه اي از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابي گويم
تا آنگاه که توانستن سرودي است

پيغام گير سايه :
اي صدا و سخن توست سرآغاز جهان
دل سپردن به پيامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتي و شنودي باشد
با تو همراز شوم بي نياز کتمان

پيغام گير فروغ :
نيستم.. نيستم..اما مي آيم.. مي آيم ..مي آيم
با بوته ها که چيده ام از بيشه هاي آن سوي ديوار مي آيم... مي آيم ..مي آيم
و آستانه پر از عشق مي شود
و من در آستانه به آنها که پيغام گذاشته اند
...سلامي دوباره خواهم داد

امیدوارم خوشتون بیاد.تا بعد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 1:27 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

ازوبلاگ بوالفضول الشعرا

انگـــــــاری غلغله ی محشـره چارشنبه سوری

گوشم از بمب و ترقّـــــــه کره چارشنبه سوری

از اراذل خیابونـــــــــــا همگی محشــــــــر خـر

لات ولوت بازار و خــر تو خـــره چارشنبه سوری

گاهی دعوا میشه و اونچه میشــــــــه ردّ وبدل

فُحشای  فابریک و  خو.. مادره چارشنبه سوری

"آی..نفس کش!" میگن و چاقو و ساطورمیکشن

گفتمان قمــــه و خنجـــــــــــره چارشنبه سوری

وای به حالش اگـــــــــــــه راننده ی مــادر مرده

از خیابونی بخــــــــــــواد بگذره چارشنبه سوری

شیشه هاش خرد و سپـــر کنده،  اتاقش داغون

چــــارتا چــــــــرخ اتولش پنچره چارشنبه سوری

رســم خیلی خوبیه اگـــــــــــــــه خرابش نکنیم

هی نگـــــو باعث شور وشــره چارشنبه سوری

دست هــــــم رو میگیرن از روی آتیش می پرن

الفت بین زن و شوهـــــــــــره چارشنبه سوری

ننه صغری به آق اسمـــال پسرش،  میگه: ننه!

واســه مـن فشفشه یادت نره چارشنبه سوری

روزای دیگـه نمی تونه ز جــــــــــاش جم بخوره

جلـــــدی از روی آتیش می پره چارشنبه سوری

تو نـــــــود سالگی بسته چـادرو دور کمـــــــــر

واســــه قاشق زنی پشت دره چارشنبه سوری

شب همه اهل محلّـه می ریزن تو کوچـــــه ها

شــــادی دسته جمعی بهتـره چارشنبه سوری

بوالفضول الشعــــــرا ! بسّــــــــه بابا !  کوتا بیا

غزل، این شکلی، دیگــه نوبره چارشنبه سوری

یه ســال از شعـــــــرای لوست مخ مَردم ترکید

خوبه که این غزل آخره ...."چارشنبه سوری".....

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 6:56 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

شعر از  : محمد حسین داودی(شبزده)

نقل از وبلاگ گلاریشا

 

زجان برون رود این یادمان کفرانی
زدایم از تنم این خواستگاه نفسانی


در این کسوف قلم بر دریده دفتر من
بیافریده همه آیه های شیطانی


دگر نماند امیدی به بیرق سحرم
که غرقه گشت ز امواج تند طوفانی

دلم گرفت ازاین روزگار جهل وددم
تنیده روح به امیال پست حیوانی


چنین گرفته سخن بغض درد خون به رگم
نفس بریده به انفاس زهر خصمانی

چرا سحر نشود تیره آسمان شبم
دلم گرفت ز رویای تلخ انسانی

تمام گریه این شب زده فدای تو شد
ولی چه سود از این جهل سرد جسمانی

محمد حسین داودی(شبزده)

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

                              همایون پارسا

                              
                              عشق يعنی مستی و ديوانگی
                              
                                                                  عشق يعنی با
                              جهان بيگانگی
                              
                              عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
                              
                                                                  عشق يعنی سجده
                              ها با چشم تر
                              
                              عشق يعنی سر به دار آويختن
                              
                                                                  عشق يعنی اشک
                              حسرت ريختن
                              
                              عشق يعنی در جهان رسوا شدن
                              
                                                                  عشق يعنی مست و
                              بی پروا شدن
                              
                              
                              
                              ****************************
                              
                              عشق يعنی سوختن يا ساختن
                              
                                                                  عشق يعنی زندگی
                              را باختن
                              
                              عشق يعنی انتظار و انتظار
                              
                                                                  عشق يعنی هرچه
                              بينی عکس يار
                              
                              عشق يعنی ديده بر در دوختن
                              
                                                                  عشق يعنی در
                              فراقش سوختن
                              
                              عشق يعنی لحظه های التهاب
                              
                                                                  عشق يعنی لحظه
                              های ناب ناب

                              
                              
                              *****************************

                              
                              عشق يعنی سوز نی ، آه شبان
                              
                              عشق يعنی معنی رنگين کمان
                              
                              عشق يعنی شاعری دل سوخته
                              
                              عشق يعنی آتشی افروخته
                              
                              عشق يعنی با گلی گفتن سخن
                              
                              عشق يعنی خون لاله بر چمن
                              
                              عشق يعنی شعله بر خرمن زدن
                              
                                                                  عشق يعنی رسم
                              دل بر هم زدن
                              
                              عشق يعنی يک تيمّم، يک نماز
                              
                                                                  عشق يعنی عالمی
                              راز و نياز

                              
                              
                              *****************************
                              
                              عشق يعنی با پرستو پر زدن
                              
                                                                  عشق يعنی آب بر
                              آذر زدن
                              
                              عشق يعنی چو*احسان پا به راه
                              
                                                                  عشق يعنی همچو
                              يوسف قعر چاه
                              
                              عشق يعنی بيستون کندن به دست
                              
                                                                  عشق يعنی زاهد
                              اما بُـت پرست
                              
                              عشق يعنی همچو من شيدا شدن
                              
                                                                  عشق يعنی قطره
                              و دريا شدن
                              
                              عشق يعنی يک شقايق غرق خون
                              
                                                                  عشق يعنی درد و
                              محنت در درون
                              
                              عشق يعنی يک تبلور يک سرود
                              
                                                                  عشق يعنی يک
                              سلام و يک درود
                              
                              عشق يعنی مستی و ديوانگی
                              
                                
                                                               عشق يعنی با جهان
                              بيگانگی
                              
                              عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
                              
                                                                  عشق يعنی سجده
                              ها با چشم تر
                              
                              عشق يعنی سر به دار آويختن
                              
                                                                  عشق يعنی اشک
                              حسرت ريختن
                              
                              عشق يعنی در جهان رسوا شدن
                              
                                                                  عشق يعنی مست و
                              بی پروا شدن
                              
                              
                              ****************************
                              
                              عشق يعنی سوختن يا ساختن
                              
                                                                  عشق يعنی زندگی
                              را باختن
                              
                              عشق يعنی انتظار و انتظار
                              
                                                                  عشق يعنی هرچه
                              بينی عکس يار
                              
                              عشق يعنی ديده بر در دوختن
                              
                                                                  عشق يعنی در
                              فراقش سوختن
                              
                              عشق يعنی لحظه های التهاب
                              
                                                                  عشق يعنی لحظه
                              های ناب ناب
                              


                              
                              *****************************
                              عشق يعنی سوز نی ، آه شبان
                              
                                                                  عشق يعنی معنی
                              رنگين کمان
                              
                              عشق يعنی شاعری دل سوخته
                              
                                                                  عشق يعنی آتشی
                              افروخته
                              
                              عشق يعنی با گلی گفتن سخن

                              
                                                                  عشق يعنی خون
                              لاله بر چمن
                              
                              عشق يعنی شعله بر خرمن زدن
                              
                                                                  عشق يعنی رسم
                              دل بر هم زدن
                              
                              عشق يعنی يک تيمّم، يک نماز
                              
                                                                  عشق يعنی عالمی
                              راز و نياز

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

اعظم شادکام

عشق یعنی مستی و دیوانگی

دور شمـــــع و گل ، پر پروانگی

عشق یعنی پر زدن با سوز و درد

در میان اتشی گُــــــــرّان نه سرد

عشق یعنی زیر این چــــرخ کبود

یک شدن ، دوری ز هر بود و نبود

عشق یعنی شب نخوابد از قضا

کودک همســــایه بی اب و غذا

عشق یعنی قسمت یک نان داغ

با یتیمـــی مانده بیتش بی چراغ

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

هم نوایی با دلی دیــــــــــوانه تر

عشـــق یعنی همرهی کردن به هم

هم به شادی هم به ماتم هم به غم

عشق یعنی هر دو پـــــــا با یکدگر

سوی یک مقصد ، مصمم در سفر

عشق یعنی یک قدم از پای راست

پای چپ دنبال او هر جا که خواست

عشق یعنی خواندن از عمق نفس

پشت حتـــــی میله های یک قفس

عشق یعنی صدق و ایمان در عمل

طعم شیرینش چشیدن چون عسل

عشق یعنی در طلب در جستجو

گشتن ده شهر و صدها کو به کو

عشق یعنی یک قلم مست غزل

تا ابــــــــــــــــــد از مطلع روز ازل

عشق یعنی شعر من ، دفتر ز تو

یک خط از من ، یک خط دیگر ز تو

عشق یعنی حالتی دیوانه وار

نه موقت ، دائمـــــی تر ماندگار

عشق یعنی استواری در قـــــدم

نه هراس از مانع و نی از عدم

عشق یعنی یک حدیث معنوی

فهم یک بیـــــت از کتاب مثنوی

عشق یعنی بی توقع بی نظر

سایبان گشــــــتن برای یکدگر

عشق یعنی یک حقیقت ، ناب ناب

واقعی نه مثـــــــل رویا و نه خواب

عشق یعنی با محبت ، یک نظر

سوی مادر یا به دســــتان پدر

عشق یعنی خون شود قلبت ز فصل

در سرت سودای شیــــرینی ز وصل

عشق یعنی اتشی در عمــــق دل

می پزد در شعله اش هر اب و گِل

عشق یعنی در تلاطم های دهر

حفظ ارامش چو موج سخت بحر

عشق یعنی اسمانی پر شهاب

نور بخشد هر شهابی بی حساب

عشق یعنی در سماع عارفان

رفتن روحــــــت به اوج اسمان

عشق یعنی هو زدن در هر دمی

دوری از غفـــلت ز هو حتی کمی

عشق یعنی سادگی ، مهر و صفا

بی وفایـــــی نه ، وفــــــا تنها وفا

عشق یعنی در دل شبهای تار

خواندن از اعماق دل ، پروردگار

عشق یعنی نیمه شبها در نماز

در دل شـــــــب ،لذت راز و نیاز

عشــــق یعنی مرهمی گردی به درد

بر دلی مجروح و غمگین ، سرد سرد

عشق یعنی خون سرخ عاشقان

در دفاع از میهـــــن و تا پای جان

عشق یعنی رقص یک تک برگ زرد

در خزانــــــــی رنگی و زیبا و سرد

عشق یعنی دست من در دست تو

بهر ترسیم محبت ها ، ز نـــــــــــــو

عشق یعنی من در این خاک وطن

مانده ام تا لحظه غســــــل و کفن

عشق یعنی چشـــــم اگر گریان شود

اشک از ان دیگر ، چو دُرّ ، غلطان شود

عشق یعنی طعم یک جام شراب

معنوی نه جوشـــــش انگور و اب

عشق یعنی شعر خیام اشکار

کوزه ای با دسته ای بر گرد یار

عشق یعنی شعر حافظ ، مو به مو

شعر ساغر ، ساقی و جام و سبو

عشق یعنی پر زدن تا اوج نور

غرقه گشتن در میان موج نور

عشق یعنی خلوت دل با خدا

با خدا از غصه ها گردی جدا

عشق یعنی مهــــر بی پایان به هم

بذل لبخندی ز عمق جان به هم

عشق یعنی تا ابد می شد سرود

صد هزار ابیـــــــــات ناب بی فرود

عشق یعنی چون دل دریـــا شدن

در دلش از نام عشق ، غوغا شدن

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

شاعر .....؟؟

 

عشق یعنی تا سحر دریا شدن

مثل یک پروانه بی پروا شدن

عشق یعنی سر به زیر انداختن

درحریم دلبری جان باختن

عشق یعنی بر سر دار آمدن

بی محابا دیدن یا ر آمدن

 
عشق یعنی پرزدن بی بال وپر

دیده را دریا نمودن تا سحر

عشق یعنی گفتگو با کربلا

سر کشیدن باده از جام بلا

عشق یعنی دیده برخنجرزدن

مثل طوطی درقفس پرپرزدن

 
عشق یعنی گم شدن در جام می

راز دل بی پرده بشنیدن زنی

عشق یعنی خاک پای خاکیان

می زدن در حلقه ی افلاکیان

عشق یعنی مثل یک گل وا شدن

فــارغ از بی تابی دنیـــا شـدن

 
عشق یعنی شب نشینی با خدا

گفتگو با ناله اما بی صدا

عشق یعنی پای کوبی در منا

با صفا دل را نمودن آشنا

عشق یعنی دیدن موسی به طور

یک جهان بی ناشدن ازبوی نور

عشق یعنی پای هر بت« لا» شدن

مست و مجنون درپی لیلا شدن

عشق یعنی زندگی را باختن

خانه ای در کوی دلبر ساختن

عشق یعنی از حرا تا کربلا

جان سپردن تشنه لب درنینوا

 
عشق یعنی چون کبوتر ساده باش

پای هر صاحب دلی افتاده باش

عشق یعنی فارغ از رنگ و ریا

دوستی با لاله و گل بی ریا

عشق یعنی کار نیکو کردن است

برصداقت راستی خوکردن است


 
عشق یعنی عشق بازی با چمن

گفتگو با لاله و با یاسمن

عشق یعنی مثل آب آبی شدن

هرشبی با گریه مهتابی شدن

عشق یعنی جوشش می درسبو

مستی ودیوانگی بی های وهو

 
عشق یعنـــی باسحرهمدم شـــدن

در دبــســتان ادب آدم شـــدن

عشق یعنی مرگ درمیدان جنگ

کشته دلدار گشتن بی درنگ

عشق یعنی بی نیاز از جام جم

شاد کردن دیده و دل وقت غم

 
عشق يعني انتظار و انتظار

عشق يعني هر چه بيني عکس يار

عشق يعني شب نخفتن تا سحر

عشق يعني سجده‌ها با چشم تَر

عشق يعني ديده بر در دوختن

عشق يعني از فراقش سوختن

عشق يعني سر به در آويختن

عشق يعني اشک حسرت ريختن
 
 
 
عشق يعني لحظه‌هاي ناب ناب

عشق يعني لحظه‌هاي التهاب

عشق يعني بنده فرمان شدن

عشق يعني تا ابد رسوا شدن

عشق يعني گم شدن در کوي دوست

عشق يعني هر چه در دل آرزوست
عشق يعني يک تيمم، يک نماز

عشق يعني عالمي راز و نياز

عشق يعني يک تبسم، يک نگاه

عشق يعني تکيه‌گاه و جان پناه

عشق يعني سوختن يا ساختن

عشق يعني زندگي را باختن

عشق يعني همچو من شيدا شدن

عشق يعني قطره و دريا شدن

عشق يعني پيش محبوبت بمير

عشق يعني از رضايش عمر گير

عشق يعني زندگي را بندگي

عشق يعني بندگي، آزادگي

عشق یعنی...

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

 

محتشم کاشانی

 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

 

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین

بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

 

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو

کار جهان و خلق جهان جمله در هم است

 

گویا طلوع می کند از مغرب،آفتاب

کاشوب در تمامی ذرات عالم است

 

گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست

این رستخیز عام که نامش محرم است

 

دربارگاه قدس که جای ملال نیست

سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

 

جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند

گویا عزای اشرف اولاد آدم است

 

خورشید آسمان و زمین،نور مشرقین

پرورده کنار رسول خدا حسین

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 دی1387ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

مهدي سهيلي

 بهار چيست؟ ندانم که من بهار ندارم

زروزگار چه پرسي که روزگار ندارم

 

رواست حال مرا از شب سياه بپرسي

که تا سپيده بجز چشم اشکبار ندارم

 

به من که در همه عمرم به گلشني نرسيدم

سخن مگو ز بهاران که من بهار ندارم

 

گهي به درد خود و گه به حال خلق بگريم

در اين ميان بجز جان سوگوار ندارم

 

مگر به چاه بگويم شبانه راز دلم را

که يار محرم و معشوق راز دار ندارم

 

تو سوز عشق نداني به اشک من زچه خندي؟

که عاشقم من و در گريه اختيار ندارم

 

هر آنچه دوست پسندد به جان و دل پسندم

که با قضا و قدر قصد کار زار ندارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

***************
شعر از آيت الله خامنه اي


دل را ز بيخودي ،سر از خود رميدن است

جان را هواي از قفس تن پريدن است

از بيم مرگ نيست که سر داده ام فغان

 بانگ جرس ز شوق به منزل رسيدن است

دستم نمي رسد که دل از سينه برکنم

باري علاج شوق ، گريبان دريدن است

شامم سيه تر است زگيسوي سرکشت

خورشيد من ! برآي که وقت دميدن است

سوي تو اي خلاصه گلزار زندگي

مرغ نگه در آرزوي پر کشيدن است

بگرفته آب و رنگ ز فيض حضور تو

هر گل در اين چمن که سزاوار ديدن است

با اهل درد شرح غم خود نمي کنم

تقدير قصه دل من ناشنيدن است

آن را که لب به جام هوس گشت آشنا

روزي ، «امين»، سزا لب حسرت گزيدن است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 6:45 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من

                                     بما درد دل افشا کن مداوا کردنش با من

اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را

                                   بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 9:29 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

 

شعر از خلیل جوادی

 محکمه ی الهی

يه شب كه من حسابی خسته بودم
همين جوري چشمامو بسته بودم
سياهي چشام يه لحظه سر خورد
يكدفعه عين
مرده ها خوابم برد
تو خواب ديدم محشر كبري شده
محكمه ي الهي برپا شده

خدا نشسته مردم از مرد و زن
رديف رديف جلوي روش وايسادن
چرتكه گذاشته و حساب مي كنه
به بنده هاش خطاب خطاب مي كنه
مي گه چرا اينهمه لج مي كنيد
راهتونو هي بيخودي كج مي كنيد
آيه فرستادم كه آدم بشيد
با دلخوشي كنار هم جم بشيد
دلاي غم گرفته رو شاد كنيد
با فكرتون دنيا رو آباد كنيد
عقل دادم بريد تدبر كنيد
نه اينكه جاي عقل و كاه پر كنيد
من به شما چقدر ماشاالله گفتم
نيافريده بارك الله گفتم
من كه هواتونو هميشه داشتم
حتي يه لحظه گشنتون نذاشتم
اما شما بازي نكرده باختين !
نشستيد و خداي جعلي ساختين !
هر كدوم از شما خودش خدا شد
از ما و آيه هاي ما جدا شد
يه جو زمين و اين همه شلوغي؟!
اينهمه دين و مذهب دروغي؟!
حقيقتاً شما ها خيلي پستين
خر نباشين، گاو و نمي پرستين
از تو جمع يكي بلند شد ايستاد
بلند بلند هي صلوات فرستاد
از اون قيافه هاي حق به جانب
هم از خودي شاكي هم از اجانب
گفت چرا هيچكي روسري سرش نيست
پس چرا هيچكي پيش همسرش نيست
چرا زنها اينجوري بدلباسن؟!
مرداي غيرتي كجا پلاسن؟!
خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن
اينجا كه فرقي ندارن مرد و زن
يارو كنف شد اما از رو نرفت
حرف خدا از تو گوشش تو نرفت
چشاش ميچرخه ، نميدونم چشه!!
آهان ! ميخواد يواشكي جيم بشه!!
ديد يكمي سرش شلوغه خدا
يواش يواش شد از جماعت جدا
با شكمي شبيه بشكه نفت
سرش رو پايين انداخت و رفت
قراول ها چندتا بهش ايست دادن
يارو وا نستاد، تا جلوش واستادن
فوري درآورد واسشون چك كشيد
گفت ببريد وصول كنيد خوش باشيد
دلم براي حوري ها لك زده
دير برسم يكي ديگه تك زده
اگه نرم حوريه دلگير ميشه
تورو خدا بزار برم دير ميشه
قراول حضرت حق دمش گرم
با رشوه ي خيلي كلون نشد نرم
گوشاي يارو رو گرفت تو دستش
كشون كشون برد و يه جايي بستش
رشوه ي حاجي رو ضميمه كردن
توي جهنم اونو بيمه كردن
حاجيِ داشت بلند بلند غر ميزد
داشت روي اعصابا تلنگر ميزد
خدا بهش گفت ديگه بس كن حاجي
يه خورده هم حبس نفس كن حاجي
اينهمه آدمو معطل نكن
بشين ديگه اينقده كل كل نكن
يه عالمه نامه داريم نخونده
تازه! هنوز كرات ديگه مونده
نامه ي تو پر از كاراي زشته !
كي به تو گفته جات توي بهشته؟!!
بهشت جاي آدماي باحاله
ولت كنم بري بهشت؟! محاله
يادته كه چقد ريا مي كردي؟!
بنده هاي ما رو سياه ميكردي؟!
تا يه نفر دور و برت ميديدي
چقدررر والضالين رو ميكشيدي!!!!!!!
اينهمه كه روضه و نوحه خوندي
يه لقمه نون دست كسي رسوندي؟!
خيال ميكردي ما حواسمون نيست؟!
نظام هستي كشكي كشكيست؟!
هر كاري كردي بچه ها نوشتن
مي خواي برو خودت ببين تو زونكن!!
خلاصه وقتي يارو فهميد اينه
بازم نميتونست درست بشينه!
كاسه ي صبرش هي سر ميرفت
تا فرصتي گير مي آورد در ميرفت
قيامتِ اينجا، عجب جاييه!
جون شما خيلي تماشاييه
از يه طرف كلي كشيش آوردن
كشون كشون همه رو پيش آوردن
گفتم اينا رو كه قطار كردن
بيچاره ها مگه چيكار كردن؟!
مأموره گفت ميگم بهت من الان
مفسد في الارض كه ميگن همين هان
گفتش اينا بهشت فروشي كردن
بي پدرا خدا رو جوشي كردن
به نام دين حسابي خوردن اينا
كفر خدا رو در آوردن اينا
بدجوري ژاندارك رو اينا چزوندن
زنده توي آتيش اونو سوزوندن
روي زمين خدايي پيشه كردن
خون گاليله رو تو شيشه كردن
اگه بهش بگي كلات و صاف كن
بهت ميگه بشين و اعتراف كن
هميشه در حال نظاره بودن
شما بگو اينا چكاره بودن؟!
خيام اومد! يه بطري هم تو دستش!
رفت و يه گوشه اي گرفت نشستش
حاجي بلند شد و با صداي محكم گفت : اين آقا بايد بره جهنم
خدا بهش گفت تو دخالت نكن
به اهل معرفت جسارت نكن
بگو چرا به خون اون هلاكي
اينكه نه مدعي داره نه شاكي!!
نه گرد و خاك كرده و نه هياهو
نه عربده كشيده و نه چاقو
نه مال اين نه مال اونو برده
فقط عرق خريده رفته خورده
آدم خوبيه هواشو داشتم
اينجا خودم براش شراب گذاشتم
يهو شنيدم ايست خبردار دادن
نشسته ها بلند شدن ايستادن
حضرت اصرافيل از اونور اومد
رفت روي چارپايه و چند تا صور زد
ديدم دارن تخت روون ميارن
فرشته ها رو دوششون ميارن
مونده بودم كه اين كيه خدايا؟!
تو محشر اين كارا چيه خدايا؟!
فكر ميكنين داخل اون تخت كي بود؟!
الا ميگم، يه لحظه.... اسمش چي بود!!!!!!!
همون كه كارش عالي بود!!
همون كه تو دنيا مثل توپ صدا كرد!!
هموني كه اين لامپا رو اختراع كرد!
هموني كه كارش عالي بود، اون ديگه!
بگيد بابا! توماس اديسون ديگه!!
خدا بهش گفت ديگه پايين نيا
يه راست برو بهشت پيش انبيا
وقت رو تلف نكن توماس زود برو
به هر وسيله اي اگر بود برو
از روي پل نري يه وقت بيافتي
ميگم هوايي ببرند و مفتي
باز حاجي ساكت نتونست بشينه
گفت كه مفهوم عدالت اينه؟!
توماس اديسون كه مسلمون نبود
اين بابا اهل دين و ايمون نبود
نه روضه رفته بود نه پاي منبر
نه شمر ميدونست چيه نه خنجر
يه ركعتم نماز شب نخونده
با سيم ميماش شب رو به صبح رسونده
حرفاي يارو كه به اينجا رسيد
خدا يه آهي از ته دل كشيد
حضرت حق خودش رو جابجا كرد
يه كم به اين حاجي نگاه نگاه كرد
از اون نگاهاي عاقل اندر سفيه شو بايد ببرم اونور
با اينكه خيلي خيلي خسته هم بود
خطاب به بنده هاش دوباره فرمود
شما عجب كله خرايي هستيد
شما عجب جونورايي هستيد
شمر اگه بود آدولف هيتلر هم بود
خنجر اگر بود رُولوِر هم بود
حيفِ كه آدم خودشو پير كنه
و سوزنش فقط يه جا گير كنه
ميگيد توماس من مسلمون نبود
اهل نماز و دين و ايمون نبود
اولاً از كجا ميگيد اين حرفو
در بياريد كله ي زير برفو
اين من رو بهتر از شما شناخته
دليلشم اي چيزايي كه ساخته
درسته گفته ام عبادت كنيد
نگفته ام به خلق خدمت كنيد؟!؟!؟!؟!
توماس نه بمب ساخته نه جنگ كرده
دنيا رو هم كلي قشنگ كرده
من يه چراغ كه بيشتر نداشتم
اونم توي آسمونا كار گذاشتم
توماس توي هر اتاق چراغ روشن كرد
نميدونيد چقدر كمك به من كرد
تو دنيا هيچكي بي چراغ نبوده
يا اگرم بوده تو باغ نبوده
خدا براي حاجي آتش افروخت
دروغ چرا؟ يه كم دلم براش سوخت
طفلي تو باورش چه قصرا ساخته
اما به اينجا كه رسيده باخته
يكي مياد يه حاله اي باهاشه
چقدر بهش مياد فرشته باشه
اومد رسيد و دست گذاشت رو دوشم
دهانشو آورد كنار گوشم
گفت تو كه كلت پر قرمه سبزيست
وقتي نمي فهمي بپرسي بد نيست
اينكه نشسته يك مقام والاست
مترجمِ ، رفيق حق تعالي است
خود خدا نيست نمايندشه
مورد ه اعتمادشه، بندشه!
خداي لم يلد كه ديدني نيست
صداش با اين گوشا شنيدني نيست
شما زميني ها همش همينين
اونور ميزي رو خدا ميبينين
همينطوري ميخواست بلند شه نم نم
گفت كه پاشو بايد بري جهنم
وقتي ديدم منم گرفتار شدم
داد كشيدم يكدفعه بيدار شدم

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 5:45 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

 

از دوست خوبم آقای علی ابوالحسنی

 

 

عاقبت سوی تو ای یار سفر خواهم کرد

عزم دیدار تو را بارِ دگر خواهم کرد

-

گرچه از کوی تو برگشته و دور افتادم

آخر از کوچه عشق تو گذر خواهم کرد

-


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

بهتر زجان ندارم جانم فدای مادر

تا زنده ام چو خاکم در زیر پای مادر

نشنیده وندیدم اندر جهان هستی

آهنگ دلنشینی چون لای لای مادر

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

مرحوم قیصر امین پور

طلوع مي كند آن آفتاب پنهاني
زسمت مشرق جغرافياي عرفاني
دوباره پلك دلم مي پرد نشانه چيست
شنيده ام كه مي آيد كسي به مهماني
كسي كه سبزتر از هزار بار بهار
كسي شگفت كسي آن چنان كه مي داني

آیت الله صافي نيز در اقتباس و استقبال از اين اشعار ابياتي را سروده اند :


زهي جمال رخش كرده پرتو افشاني
به ماه چارده و آفتاب رخشاني
زهي ولي خدا قطب عالم امكان
جهان جود و كرم پيشواي يزداني
ظهور قدرت دادار حجت بن حسن
كه ظاهر است از او كبرياي سبحاني
نجات امت مظلوم و خلق مستضعف
اميد مردم محروم و فيض رحماني
سپهر مجد و شرف شمس آسمان جلال
جمال غيب ابد شاه ملك امكاني
اگر چه پر شده عالم زفتنه و زفساد
مسلط اند به دنيا جنود شيطاني
به نام صلح و دموكراسي و وطن خواهي
زنند ضربه به شخصيت مسلماني
گرفته است بشر راه انحراف و خطا
به هر مكان نگرم تيره است و ظلماني
بگيرد ار همه اقطار محنت ايام
شب فراق شود هر چه بيش طولاني
بمان به جا و مشو نااميد چون آيد
امام و منجي كل مقتداي پاياني
سليل احمد مرسل همان كسي كه خدا
عطا نموده به او منصب جهانباني
جهان نجات دهد از فساد و استكبار
دوباره زنده كند راه و رسم انساني
در آورد همگان زير پرچم اسلام
نظام مي نبود جز نظام قرآني
ظهور مي كند و مي كند اساس ستم
كند زمين و زمان را زعدل نوراني
امير معدلت آيين ومعدلت گستر
دهد نجات همه خلق از پريشاني
خوش آن زمانه و آن روزگار و آن ايام
خوش آن حكومت و آن عدل و عصر روحاني

لطف الله صافي

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 1:31 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

مرحوم ابوالفضل سپهر

 

اتل‌ متل‌ توتوله
چشم‌ تو چشم‌ گلوله
اگر پاهات‌ نلرزيد
نترسيدي‌ قبوله

ديدم‌ كه‌ يك‌ بسيجي
نلرزيد اصلاً پاهاش
جلو گلوله‌ وايستاد
زُل‌ زده‌ بود تو چشاش


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 9:28 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

حاج علی ابوالحسنی

یا فاطمه ای بنده خوب یگانـــــــه

ای بودنت رمز حیات جاودانــــــــه

در حیرتم از غربتت ای کوثر حــــق

گفتی که تشییعم کنید اما شبانـــــه

از کینه های لشکر آتش پرستــــان

آتش زبانه می کشد از درب خانـــــه

تنها سلاحت در حمایت از ولایــــت

در نیمه های شب به اشک دانه دانـــه

با دست لرزان و دل زار و پریشــــان

گیسوی زینب را زدی با گریه شانــــه

دیدند اهل یثرب و ساکــت نشستند

بردند حق شوهرت را ظالمانــــــــه

باشد مزارت در دل اهل ولایــــــت

داری تو در هر قلب عاشق یک نشانــه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

شمس الدین بختکی

 

پس ایستاده ای خبرم را بیاورند
جسمم که نیست، بلکه سرم را بیاورند

در ایستگاه منتظری تا مسافران
آن کفش های دربه درم را بیاورند

توی شناسنامه ی تو مانده نیمه ام
شاید که نیمه ی دگرم را بیاورند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 1:33 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

محمدرضا ترکی

 

 

چو شاخه ای که امیدش به برگ و باری نیست
بهار آمده ، اما مرا  بهاری نیست

 

نوشته است: بهار است ، شاخه ها سبزند
ولی به گفتهء تقویم اعتباری نیست

 

مرا که عطر بهشت از تن تو بوییدم
به باد هرزهء اردیبهشت کاری نیست

 

درون قاب خزان ایستاده ام ، بی برگ
ز هیچ رهگذرم چشم ِ انتظاری نیست

 

تو مثل باد بهاری ، گره گشا ، سرسبز
ولی دریغ ،  تو را عهد استواری نيست

 

قرار بود که از عشق نگذریم ، ولی
گذشتم از تو و دیگر مرا قراری نيست

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 6:53 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

سيدمحمد جواد شرافت

 

دنیا  شنید آه نیستانی تو  را

 

بر نیزه دید آینه گردانی تو را

 

موج نسیم غمزده حس کرد -مو به مو

 

بر اوج نیزه عمق پریشانی تو را

 

سنگی که قلب دخت علی را نشانه رفت

 

آمد شکست حرمت پیشانی تو را

 

قومی که سجده بر بت ابلیس برده اند

 

انکار کرده اند مسلمانی تو را

 

آنان که گوششان پر از آواز سکه بود

 

نشنیده اند لهجه ی قرآنی تورا

 

با اینهمه کسی نتوانست کم کند

 

یک ذره از تجلی عرفانی تورا

 

بعد از طلوع سرخ تو ای آفتاب سبز

 

چشمی ندید مغرب  پایانی تو را 

 

http://eshghezolal.persianblog.ir

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 9:10 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

منیره کام فر

 هوای گریه دارم 

 

هوای حرف عالی

یه آسمون پرنده

یه حرف پوچ و خالی

یه زندگی که سرما

امونشو بریده

یه آسمون که حرفاش

فقط رنگ سفیده

خنده های تو خالی

زندگی خیالی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 9:31 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

آقای رحمان نوازنی

 

نوشته بود : که باید کبوتری بشوی

و آنقدر بپری تا که یک پری بشوی

سلام دختر پروانه های نا آرام

درون پیله مبادا که بستری بشوی

ورق بزن که به فهرست عمر من برسی

به هر اشاره بسوزی و دفتری بشوی

اگر چه شهر پر از مین های آلوده است

به احتیاط گذر کن که معبری بشوی

که هرچه کوچه بن بست را عبور دهی

... که آن طرف تر از این کوچه ها ، دری بشوی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

مرحوم قیصر امین پور

 -----------------------------

 

ای که بوی باران شکفته در هوایت

یاد از آن بهاران که شد خزان به پایت

شد خزان به پایت بهار باور من

سایه بان مهرت نمانده بر سر من


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

مرحوم ابوالفضل سپهر

اتل متل یه بابا
دلیر و زار و بیمار
اتل متل یه مادر
یه مادر فداكار

اتل متل بچه‌ها
كه اونارو دوست دارن
آخه غیر اون دوتا
هیچ كسی رو ندارن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 3:46 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

 مقام معظم رهبری

 

سرخوش زسبـوی غم پنهــانی خویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم

در بزم وصال تو نگـویـم زكم و بیـش
چون آینه خو كرده به حیرانی خویشم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 3:32 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

سهیل محمودی

 

تاهمسفرم عشق است در جاده تنهايي
از دست نخواهم داد دامان شكيبايي 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

سید مصطفی حسینی

 

خواب دیدم مرده بودم.... خسته و افسرده بودم

روی من خروارها از خاک بود .... وای قبر من چه وحشتناک بود

تا میان گور رفتم دل گرفت .... قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

بالش زیر سرم از سنگ بود .... غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

خدا پرسد ز ما فردا که بهر ما چه آوردی

به جز بار گنه برگو که از دنیـا چه آوردی

-

به دنیا سالها خوردی و نوشیدی و پوشیدی

برای قــــــــدر دانی هدیه بهر ِما چه آوردی

-

ترا دادیم عقل و منطق و نیروی انسانـــی

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

این شعر رو از زبان مداح اهل بیت سلیم موذن زاده شنیدم

 

 

خوشا به نیمه شبی با خدا صفا کردن

زبان حال گشودن ز دل دعا کردن

 

 

 

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 4:21 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

مهدی سهیلی

 

ديشب آئينه رو به رويم گفت:

 

كاي جوان ! فصل پيري تو رسيد

 

از دل موي هاي شبرنگت

 

تارهايي به رنگ صبح ، دميد 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 16 فروردین1387ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

همه هست آرزویم که ببینم از تو روئی

چه زیان ترا که من هم برسم به آرزوئی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط مهدی  |